تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 648

مساهمون:

ص٦٤٨
حسن بن نضر و ابى صدام با جماعتى بعد از وفات امام حسن عسكرى عليه السّلام ، در خصوص امورى كه در دست وكلاى آن حضرت بود ، گفتگو نمودند و اراده كردند صاحب اين امر را تفحّص نمايند . آن‌گاه حسن بن نضر نزد ابى صدام آمد ، گفت : امسال آن را تأخير كن ! حسن گفت : من براى آن از خوابى كه مىبينم ؛ مضطرب شدم ؛ بنابراين ناچارم ، بايد بروم . سپس پاره‌اى اموال خود را به ناحيهء مقدّسه وصيّت نمود ، احمد بن يعلى بن حماد را وصىّ قرار داد و به او امر نمود چيزى از دست خود ندهد ، مگر بعد از ظهورش ، يعنى به دست صاحب الامر عليه السّلام . راوى گفت ؛ حسن گفت : وقتى وارد بغداد شدم ، خانه‌اى را كرايه كردم و آن‌جا منزل نمودم . در آن حال يكى از وكلا قدرى پارچه و دينار آورد نزد من گذاشت . گفتم : اين‌ها چيست ؟ گفت : چيزى است كه مىدانى . بعد از آن ، يكى ديگر از ايشان ، مثل آن را آورد ، پس از او هم ، ديگرى آورد ، تا آن‌كه خانه را پر كردند و بعد از اين‌ها ، احمد بن اسحاق ، هرچه نزدش بود نزد من آورد ، در آن حال تعجّب نموده ، در خصوص اين اموال متفكّر بودم . ناگاه رقعهء آن مرد رسيد ، و مضمونش اين بود : وقتى از روز ، فلان قدر گذشت ، همهء آن اموال را بردار و نزد من بيار ! پس من كوچ نموده ، همهء آن اموال را برداشتم ، در راه فقيرى با شصت نفر راه را مىگرفتند ، آن‌گاه بر او گذشتم ، خداوند عالم مرا از شرّ ايشان ، سالم گردانيد ، تا اين‌كه به قريهء عسكر رسيدم و فرود آمدم . در آن حال ، رقعه‌اى رسيد كه هرچه با تو هست ، بردار و بيار ! آن‌گاه همهء آن‌ها را توى سلّهء دو نفر حمّال گذاشتم . وقتى به دهليز رسيدم ، غلام سياهى را ديدم ، گفت : تويى حسن بن نضر .