مردم ، تو در نفس خود تأمل كن و آخرت خود را ببين . عبد الرحمن چون اين را شنيد ، آن روز را تاريخ كرد و اهل مجلس متفرّق شدند ، تا آنكه روز هفتم تب ، عارض قاسم شد و ناخوشى او روزبهروز شديد گرديد .
روزى به بالين او نشسته بوديم ناگاه از چشم او آبى كه شبيه به آبگوشت بود ، جارى گشت و چشم او گشوده شد طورى كه چشم خود را گشوده ، پسرش را ديد و گفت ؛ يا حسين ! نزد من بيا و يا فلان بيا ، ما به چشم او نظر مىكرديم ؛ حدقههايش را صحيح و بىعيب ديديم .
اين خبر ميان مردم شيوع يافت ، جماعت بسيار از اهل سنّت آمده ، او را ديدند و تعجّب كردند ، اين خبر به عقبة بن عبد اللّه سعودى ، قاضى القضاة بغداد ، رسيد . سوار شده ، به ديدن او آمد . سپس بر قاسم داخل شده ، انگشتر خود را به دست گرفته ، گفت : يا ابا محمد ! اينكه در دست دارم ، چيست ؟
قاسم فرمود : انگشترى فيروزه باشد . آن را نزديك او برد ، ملاحظه نمود و گفت :
سه سطر بر آن نوشته شده كه نمىتوانم آن را بخوانم . در اين اثنا چشم قاسم به پسر خود حسن افتاد كه وسط صحن خانه بود ؛ متوجّه او شده ، و گفت : اللّهمّ اللّهمّ الحسن طاعتك و ضبّه عن معصيتك ؛ خداوندا ! حسن را به طاعت خود ، مايل و به معصيّت خود بىميل كن !
بعد از آن به دست خود وصيّتنامهاى در باب مزرعهاى چند نوشت كه از حضرت حجّت در دست او بود كه پدرش بر آن بزرگوار وقف نموده بود . از جمله وصاياى او به ولد خود ، آن بود كه اگر تو شايسته وكالت گرديدى ؛ يعنى از جانب صاحب الامر عليه السّلام به اين منصب بزرگ سرافراز شدى ، بايد معاش تو از نصف مزرعهء من باشد كه به قرحيده معروف مىباشد و باقى آن ، مال مولاى من است . بعد از آن ، مرض او باقى ماند ، تا آنكه روز چهلم ورود مكتوب ، مقارن طلوع فجر ، وفات نمود ، وقتى اين خبر به عبد الرّحمن رسيد ، سر و پاى برهنه و حسرتزده ، دويد و ميان بازارها به واسيّداه ! صيحه برآورد .
مردم چون اين حالت را از او ديدند ، متعجّب شدند ، آن را كارى بزرگ شمرده ، او
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 630
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٦٣٠