تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 631

مساهمون:

ص٦٣١
را ملامت نمودند . عبد الرحمن به ايشان نعره زد ساكت شويد . چيزى كه من ديده‌ام ، شما نديده‌ايد . سپس عبد الرحمن از اعتقاد باطل خود برگشت و از شيعيان خالص شد . چند روز بعد از وفات قاسم ، توقيع به حسن پسر او از جانب ناحيه بيرون آمد كه در آن مرقوم بود : الهمك اللّه طاعته و جنّبك معصيته و هذا لدعا الّذى دعى به ابوك . ظاهرا مقصود از اين كلام مبارك اين بود كه خدا دعاى پدرت را در حقّ تو مستجاب فرمود و شايسته وكالت ما گرداند و تو را قائم مقام او گردانيديم ؛ حسب الوصيّهء او معمول‌دار و امر مزارع را وا مگذار ! « 1 »

[ ابو غالب زرارى ] 39 ياقوتة

در اين باب است كه ابو غالب زرارى خطّ شريف آن حضرت را ديده است . قطب راوندى در خرايج « 2 » از ابو غالب زرارى روايت نموده ، گفت : در كوفه زنى از طايفهء هلالى را تزويج كردم كه خرّاز بودند ، آن زن موافق ميل من افتاد و در دلم جا كرد ، اتّفاقا ميان من و آن زن ، كلامى واقع شد كه باعث شد او از خانهء من بيرون برود ، ارادهء طلاق نمايد و از من امتناع كند و عشيرهء او ، معتبر و باغيرت بودند . از اين جهت دلتنگ شدم و براى تقليل حزن و تفريج همّ ، با شيخى از اهل آن ارادهء سفر به بغداد نمودم . داخل بغداد شده ، حقّ واجب زيارت را ادا كرديم . از آن ، متوجّهء خانهء شيخ ابو القاسم حسين بن روح شدم ، او در آن زمان ، از سلطان ترسان و مستور بود . چون داخل شدم و سلام كردم ، فرمود : اگر حاجتى دارى نام خود را در اين‌جا ذكر كن ! آن‌گاه كاغذى نزد من انداخت كه نزد او بود ، من نام خود و پدرم را در آن نوشتم و سپس قدرى
هامش
( 1 ) . ر . ك ، الغيبة ، شيخ طوسى ، ص 315 - 310 ؛ الثاقب فى المناقب ، ص 593 - 590 ؛ مدينة المعاجز ، ج 8 ، ص 149 - 145 . ( 2 ) . الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، ص 480 - 479 .