گفت : بالاتر از حاجز ، كسى هست ؟
گفتم : بلى ! شيخ هست .
گفت : اگر در اين باب ، خدا از من مؤاخذه كند ، مىگويم تو مرا امر كردى .
گفتم : بگو ، به عهدهء من باشد . اين را گفتم و از نزد او بيرون آمدم ، چند سال بعد ، او را ملاقات نمودم .
چون مرا ديد ، گفت : ارادهء خروج به سوى عراق دارم و به تو خبر مىدهم كه دويست دينار ، نزد على بن يعلى الفارسى و احمد بن على كلثومى فرستادم ، زيرا غريم عليه السّلام به من نوشته بود و از او التماس دعا نمودم ، جواب آمد كه فرستادهء تو به ما رسيد و ذكر كرده بود ما هزار دينار ، نزد تو داشتيم ؛ دويست دينار فرستادى . من در باقى مال شك داشتم و به خاطرم آوردم ؛ ديدم همانطور بوده كه فرموده ، خدا شكّ را از دلم زايل نموده و فرموده بود : بعد از اين اگر خواسته باشى مال ما را برسانى ، به اسدى كه در شهر رى مىباشد ، بده !
گفتم : امر چنان بود كه مرقوم فرموده بود .
گفت : آرى !
محمد بن يوسف گويد : بعد از دو يا سه روز ، خبر فوت حاجز به من رسيد . پس اين واقعه را به او خبر دادم ، غمگين شد . گفتم : غم مخور ! زيرا اين توقيع ، بر آن دلالت مىكند كه هزار دينار مرسولى ، قبول افتاده و امر به رجوع اسدى در باقى مال به جهت علم به وفات حاجز بوده ، نه آنكه تسليم به حاجز ، جايز نبوده است . « 1 »
[ مسرور طباخ ] 41 ياقوتة
در اين باب است كه مسرور طباخ ، خطّ مبارك آن حضرت را ديده است .
ايضا راوندى از مسرور طبّاخ روايت كرده ، گفت : به حسن بن راشد در باب ضيق
هامش
( 1 ) . الخرائج و الجرائح ، ج 2 ، ص 696 - 695 .