نشستم ، بعد از آن برخاسته ، با او وداع كرده ، به عزم زيارت روانهء سرّ من رأى شدم ، بعد از زيارت ، به بغداد مراجعت كرده ، بار ديگر خدمت شيخ ابو القاسم شرفياب شدم .
چون وارد شدم ، كاغذى كه نام خود را در آن نوشته بودم ، بيرون آورد و آن را پيچيد بر امورى كه در آن نوشته بود ، تا آنكه به موضع نام من رسيد . سپس آن را به من نشان داد . ملاحظه كردم ، ديدم زير نام من ، به قلمريزى اين مضمون را نوشته بود : امّا زرارى در باب زوج و زوجه ، خداوند به زودى ميان آنها اصلاح خواهد فرمود .
ابو غالب گويد : هنگام نوشتن نام خود ، اقتصار نمودم ، همان طورى كه مىخواستم ، جواب بيرون آمد و در خاطر داشتم بدون آنكه ذكر نمايم . سپس شيخ را وداع نموده ، روانهء كوفه شدم . در روز ورود يا فرداى آن ، برادرهاى زن من آمدند ، بر من سلام كردند و در باب خلافى كه در مورد زوجهام با من داشتند ، عذرخواهى كردند ، زوجهام هم با حسن خيال ، نزد من و خانهام آمد ، بعد از آن ، ديگر ميان من و او سخن سردى اتّفاق نيفتاد و با وجود زمان طولانى مصاحبت ، بدون اذن من ، از خانه بيرون نرفت ، تا وقتى كه مرد .
[ محمد بن حصين كاتب ] 40 ياقوتة
در اين باب است كه محمد بن حصين كاتب ، خطّ مبارك آن حضرت را ديده است .
ايضا قطب راوندى از محمد بن يوسف ساسى روايت كرده است ، گفت : وقتى از عراق برگشتم ، مردى از شهر مرو با من بود ، محمد بن حصين كاتب نام داشت و مالى از غريم ؛ يعنى حضرت حجّت - عجّل اللّه فرجه - نزد او جمع شده بود ، در باب آن مال از من سؤال نمود .
او را به آن دلايلى كه ديده بودم ، خبر دادم .
گفت : در باب اين مال چه بايد كرد ؟
گفتم : نزد حاجز روانه كن !