تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 614

مساهمون:

ص٦١٤
گفتم : حىّ على الصلاة . صدايى شنيدم : فريضة افترضت . گفتم : حىّ على الفلاح . صدايى شنيدم كه گفت : قد افلح من اجابها و استجاب لها . گفتم : قد قامت الصلاة . صدايى شنيدم كه گفت : البقاء لامّة محمّد و على رأسها تقوم الساعة . از اذان كه فارغ شدم ، به صداى بلند به نحوى كه صدايم ميان كوه پرشده بود ، گفتم : اى صاحب صوت ! از طايفهء جنّى يا انس ؟ ما آواز تو را شنيديم و شخص تو را نديديم ، براى ما ظاهر شو ! آن كوه شكافته شد و شخص بلندقامتى كه موى سرش سفيد بود و ريش بسيار انبوهى داشت ، ظاهر شد . گفتم : خدا تو را رحمت كند ! كيستى ؟ گفت : من ، ذريب بن ثملا و از حوارييّن عيسى بن مريم مىباشم و شهادت مىدهم صاحب شما ، محمد بن عبد اللّه ، پيغمبر خداست ، او همان پيغمبرى مىباشد كه عيسى بن مريم عليه السّلام به آمدن او بشارت داده و به تحقيق تشرّف حضور مبارك آن سرور را اراده داشتم ، لكن بين من و او ، فارس و كسرى و اصحاب آن حايل شد ، پس سر خود را در غارى كه در آن كوه بود ، داخل نموده ، از نظرم ناپديد شد . من بر اسب خود سوار شده ، به عسكر آمدم و سعد وقّاص را كه رييس لشكر بود ، از اين كيفيّت خبر دادم . سعد اين كيفيّت را به عمر بن الخطاب به مدينه نوشت . عمر در جواب نامه نوشته بود : اى سعد ! خودت برو و با آن شخص تكلّم نما ! معاويه بن عضله ، گويد : سعد وقّاص سوار شده ، من هم با او همراه شده ، به آن كوه و در آن مكان آمديم ، غار و شكاف كوهى نماند كه آن را گردش نكرده باشيم ، آن شخص را پيدا نكرديم و نيافتيم . وقت نماز رسيد ، به دستور سابق وضو گرفته ، نماز خواندم . بعد از فراغ از نماز ، با صوت بلند ندا كردم : اى صاحب صداى نيكو و صورت جميل ! ما از تو كلامى نيك شنيديم ، به ما خبر بده تو كيستى ؟ چرا كه به خدا ، وحدانيّت او ، به نبىّ