بىهمّتى و بىمعرفتى اهل ثروت آن اهالى ، بلكه اهل كرمانشاه و متردّدين ، چنين بىنام و نشان مانده و از هزار زائر ، يكى به زيارت آن بزرگوار نمىرود ؛ با آنكه كسى كه امام عليه السّلام خادم خود را به طىالارض با كفن براى تجهيز او بفرستد و مسجد معروف قم را كه به مسجد امام حسن عليه السّلام مشهور است ، به امر آن جناب بنا كند و سالها وكيل آن نواحى باشد ، بايد بيشتر و بهتر از اين با او و قبرش رفتار كرد و بايد قبرش را مزار معتبرى قرار داده باشند كه از بركت صاحب قبر و توسط او به فيضهاى الهى برسند .
[ داستانى از زمان عمر ]
قضيّة من نوادر الزمان واقعة في جبال حلوان از جملهء مكاشفات مناسب با مقام ، قضيّهء عجيبى است كه در زمان خلافت عمر بن الخطاب در كوههاى حلوان اتّفاق افتاده و ملخّص آن ، بنابر آنچه علّامهء كراجكى ، در كتاب كنز الفوايد « 1 » ذكر نموده ، اين است كه به اسناد خود از معاوية بن عضله روايت كرده كه گفت : من با لشكرى بودم كه عمر بن الخطاب به سردارى سعد بن وقّاص براى جنگ با عجم فرستاده بود ، چون به حلوان رسيديم ، اهل آنجا را متفرّق نموده ، آنجا را مسخّر كرديم و در عقب گريختگان ، به كوهها برآمديم و من هم در آن كوهها تفحّص مىكردم ، تا آنكه وقت نماز داخل شد .
به سرچشمهء آبى آمده ، از اسبم پياده شدم ، عنان اسب را به دست گرفته ، وضو ساختم و مشغول اذان نماز شدم . چون اللّه اكبر گفتم ، ناگاه از ميان آن كوه صدايى شنيدم كه گفت : كبّرت تكبيرا . از شنيدن اين صدا خايف شدم ، به طرف راست و چپ خود نگاه كرده ، كسى را نديدم . گفتم : اشهد ان لا إله الّا اللّه .
صدايى شنيدم : الأن حين اخلصت .
گفتم : اشهد انّ محمّدا رسول اللّه .
شنيدم كه گفت : نبى بعث .
هامش
( 1 ) . كنز الفوايد ، ص 60 - 59 ؛ بحار الانوار ، ج 73 ، ص 354 - 352 .