تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 611

مساهمون:

ص٦١١
رخصت خواستم . پس مرا مرخّص نفرمود و كشتىها رفتند . از حال آن‌ها سؤال كردم ، به من خبر دادند قبيله‌اى از هند كه به ايشان بوارح مىگويند ، برايشان بيرون آمدند . پس يكى از اهل آن كشتىها سالم نماند . به سامرّا رفتم و وقت غروب آفتاب داخل شدم ، با احدى تكلّم نكردم و خود را به كسى شناسان نكردم تا آن‌كه به مسجدى رسيدم كه مقابل خانهء آن حضرت بود . گفتم ؛ بعد از آن‌كه از زيارت فارغ شدم ، نماز مىخوانيم ، ناگاه ديدم خادمى بالاى سر سيّده نرجس عليها السّلام ايستاده نزد من آمد و گفت : برخيز ! به او گفتم : به كجا و من كيستم ؟ گفت : به منزل . گفتم : شايد تو را به سوى غير من فرستاده باشند . گفت : نه ، مرا جز به سوى تو نفرستاده‌اند . گفتم : من كيستم ؟ گفت : تو على بن حسن يمانى هستى ، رسول جعفر بن ابراهيم بن حاطه به سوى ناحيه . آن‌گاه مرا برد و در خانهء حسين بن احمد بن سارد منزل داد . دانستم چه بگويم ، تا آن‌كه جميع آن‌چه محتاج بودم ، برايم آورد ، سه روز نشستم . آن‌گاه از داخل اذن زيارت خواستم ، يعنى اذن زيارت عسكريّين عليهما السلام از داخل خانه و چون از شباك بيرون زيارت مىكردند ، رخصت دادند . در شب زيارت كردم و مكتوبى از احمد بن اسحاق در دو حاجت رسيد ، آن سالى كه او در حلوان وفات كرد ، يكى از آن دو برآورده شد ، در حاجت دوّم به او گفتند : وقتى به قم رسيدى ، به سويت آن‌چه را كه خواستى مىنويسيم و حاجت اين بود كه از عمل استعفا كرده بود ، زيرا پير شده ، نمىتوانست از عهدهء عمل برآيد . پس در حلوان وفات كرد . « 1 »
هامش
( 1 ) . الهداية الكبرى ، ص 372 .