مغموم شدم و با خود گفتم ؛ جزا و لياقت من اين بود . جهالت باعث شد كه آن را رد كنم ؛ در اين باب رقعهاى نوشتم و كيسه و رقعه را به شخص آورنده دادم .
او گرفت و رفت ، اصلا با من سخنى نگفت و در اين باب اشاره نكرد . چون رفت ، بسيار نادم و پشيمان شدم و با خود گفتم ؛ كافر شدم ، زيرا بر مولاى خود رد كردم . بار ديگر رقعهاى نوشتم و از فعل بد خود عذرخواهى و از كردهء خود ، توبه و استغفار كردم ، برخاستم ، از غايت ندامت كف دستهاى خود را به يكديگر مىماليدم ، با خود فكر مىكردم و مىگفتم : اگر آن دينارها را به من برگردانند ، خرج نكنم و نزد پدرم ببرم تا آن چه در آنها صلاح داند ، همان كند ، زيرا او در اين باب ، از من داناتر است .
ناگاه كسى كه كيسه را آورده بود ، بيامد و گفت : بد كردى و تو نمىدانى ؛ بدان كه عطاى قليل را براى تبرّك مىدهند نه حاجت ، سپس رقعهاى به من داد كه در آن نوشته بود . در ردّ احسان ما خطا كردى ، چون استغفار كردى ، خدا تو را آمرزيد ، حال كه عزم و ارادهء تو ، آن شد كه دينارها را به مصرف خود نرسانى و ذخيرهء راه نگردانى ، آنها را از تو صرف نموديم و امّا چون ثوب را براى احرام خود حاجت داشتى ، فرستاديم .
حسن بن فضيل گويد : در باب دو مقصود ديگر نوشتم و مقصود سوّمى داشتم و به گمان آنكه مكروه آن حضرت بوده باشد ، آن را ننوشتم . سپس جواب آن دو مقصود و مقصود سوّم هم كه ننوشته بودم ، بيرون آمد و الحمد للّه .
[ ديدن خط مبارك آن حضرت ] 15 ياقوتة
در اين باب است كه شخصى خطّ مبارك آن حضرت را ديده است .
ايضا ثقة الاسلام در كافى « 1 » به سند خود از شخصى روايت كرده كه او گفت : براى مولودى كه برايم متولّد شد ، نوشتم و اذن خواستم او را در روز هفتم تطهير كنم ؛ يعنى ختنه نمايم و سر بتراشم . جواب آمد : نكن ! روز هفتم يا هشتم آن مولود مرد .
هامش
( 1 ) . الكافى ، ج 1 ، ص 523 - 522 .