ايضا ثقة الاسلام در كافى « 1 » از على بن محمد از حسن بن عيسى المريضى روايت كرده : بعد از وفات حضرت عسكرى عليه السّلام ، مردى از اهل مصر وارد مكّه گرديد و مالى از ناحيه با خود داشت . مردم به او سخنان مختلفى گفتند : بعضى گفتند عسكرى وفات كرده و ولدى ندارد ، بايد اين مال را به جعفر بدهى و بعضى گفتند : ولد دارد .
آن مرد مصرى ، مردى را كه كنيّهء او ابو طالب بود به عسكر ؛ يعنى سامرّه فرستاد و مكتوبى در اين باب نوشت ، آن مرد نزد جعفر رفت و از او دليل بر صدق دعوى خواست . جواب گفت : در اين وقت دليل آماده نيست . سپس به در خانهء عسكرى رفت و مكتوب خود را فرستاد . جواب بيرون آمد : آن مرد كه تو را فرستاده مرد و در باب آن مال كه با خود آورده بود ، به شخصى ثقه وصيّت كرد آن را به ما برساند . آن مرد جواب خود را دانست و برگشت .
[ مردى از اهل بلخ ] 18 ياقوتة
در اين باب است كه مردى از اهل بلخ خطّ شريف آن حضرت را ديده است .
ايضا ثقة الاسلام در كافى به اسناد خود از محمد بن شاذان بن نعيم روايت كرده :
مردى از اهل بلخ ، مال و رقعهاى كه در آن كتابت نبود ، بلكه به انگشت خود در آن گردش داده بود ، به غير نقش براى ناحيه فرستاده بود و به آورندهء آن گفته بود هركس قصّهء مال را بگويد و از رقعه جواب دهد ، به او بده .
آن مرد به عسكر آمد و واقعه را به جعفر گفت .
جعفر از روى استهزا به او گفت : تو به بدا اعتقاد دارى ؟
گفت : آرى .
گفت : براى صاحب تو ، بدا حاصل شده و امر كرده اين مال را به من بدهى .
آن مرد گفت : اين جواب براى من حجّت نمىشود . از نزد او بيرون آمد ، نزد اصحاب
هامش
( 1 ) . الكافى ، ج 1 ، ص 523 .