قطب راوندى در خرايج روايت كرده : بعد از وفات عسكرى عليه السّلام ، شك كردم كه بعد از او ، امام كيست و مال بسيار نزد پدرم جمع شده بود . همه را به كشتى گذاشته ، رفت ، من هم به جهت مشايعت با او روانه شدم ، ناگاه او را تب عارض شد و به من گفت : مرا برگردان كه زمان مرگ فرا رسيد و در باب اين مال طريق تقوا پيش گير !
در رساندن آن مال به امام به من وصيّت نموده ، وفات كرد ؛ با خود گفتم ناچارا آن مال را به عراق مىبرم و كسى را بر آن مطّلع نمىكنم ، تا آنكه دليل و شاهد بر من ظاهر شود ، آنگاه تسليم مىكنم و الّا به فقرا قسمت مىنمايم .
سپس اموال را به بغداد حمل و نقل نمودم ، كنار شطّ خانهاى كرايه كرده ، آنها را آنجا گذاشتم و چند روزى آنجا بودم ، ناگاه رسولى آمد و رقعهاى به اين مضمون به من داد : يا محمد ! نزد تو مالى چنان و چنان باشد و همهء آنچه نزد من بود ، در آن رقعه ذكر نموده بود . من تمام آن مال را به رسول تسليم كردم و چند روز آنجا بودم طورى كه سر بالا نكردم ؛ يعنى به كارى مشغول نشدم و اندوهگين بودم ، ناگاه توقيعى به اين مضمون رسيد : تو را در جاى پدرت گذاشتيم ، لازم است خدا را شكرگزار باشى . « 1 »
[ محمد بن صالح ] 13 ياقوتة
در اين باب است كه محمد بن صالح خطّ مبارك آن حضرت را ديده است .
در كتاب ثاقب المناقب « 2 » از محمد بن صالح روايت كرده كه گفت : در باب كسى كه محبوس عبد اللّه وزير بود ، به آن حضرت نوشتم و جهت استخلاص او درخواست دعا نمودم و ديگر كنيزى داشتم ، اذن خواستم او را استيلا كنم ؛ يعنى وطى نمايم به اميد آنكه از او اولادى به وجود آيد . به اين مضمون جواب آمد : كنيز را استيلا كن ؛ هرچه
هامش
( 1 ) . الهداية الكبرى ، ص 368 - 367 .
( 2 ) . الثاقب فى المناقب ، ص 611 .