تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 599

مساهمون:

ص٥٩٩
زمين تا آسمان مملوّ از نور مىشود ، به اين وضع كه چوب ، آهن ، انگشت خود يا هرچه را در دست باشد و راست بگيرند مثل شمعى كه روشن باشد ، بر سر آن چوب يا انگشت ، شعله‌اى مانند شعلهء چراغ به آسمان متّصل ، مشاهده مىشود . چون اين مقدّمه به كرّات اتّفاق افتاده ، اهل سامرّه مطّلع‌اند و سررشته دارند ، هر وقت مقدّمات مذكور را مىبينند ، زن‌ها و اطفال همين سگ‌هاى سامرى ، شروع به هلهله كشيدن مىكنند كه بين اعراب در شادى عروسى و غير آن مصطلح است . شخصى از علماى ثقات مقدّسين ، بلكه چند نفر ديگر نقل كرده‌اند : ما يك دفعه در سامرّه بوديم ؛ شش هفت نفر بوديم كه به روضهء عسكريين عليه السلام رفتيم و در دست هر يك شمعى بود ، به علاوه شمع‌هاى روضه در ضريح و غيرضريح نيز روشن بود . پيش ضريح مقدّس زيارت مىكرديم كه يك مرتبه ارتعاش و خوفى در دل ما افتاد كه صداى دندان‌هاى يكديگر را مىشنيديم كه به هم مىخورد و شمع‌ها همه يك دفعه بدون جهت خاموش شدند ، لكن هواى روضه مثل روز روشن بود ، صداى هلهلهء زنان را شنيديم كه از خانه‌هاى خود مىكشيدند و شنيده بوديم در آمدن قائم - عجّل اللّه فرجه - اين علامات ظاهر مىشود . يقين كرديم آن حضرت به زيارت پدران بزرگوار آمده ، خواستيم خود را بركنارى و كنجى بكشيم و بايستيم ؛ ديديم زبان‌هايمان گنگ شده و قادر بر تكلّم نيستيم ، بهت و هول و وحشت عظيمى به ما عارض شد كه از شدّت لرزيدن و ارتعاش و هول نزديك بود هلاك شويم ، لذا تاب نياورديم و از روضه بيرون آمديم آن شخص مقدّس قسم خورد كليدى از آهن در جيبم بود ، درآوردم و به عوض شمع در دست گرفتم ، ديدم سر آن مثل مشعل چراغ ، مشتعل بود . آن‌گاه انگشت خود را گرفتم ، به همين شكل اتّفاق افتاد . حصر و تعداد معجزاتى كه در اين عصر در سرداب مقدّس ظاهر شده ، ممكن نيست و آن‌چه از دعا ، عجز و تضرّع در سرداب مقدّس ، براى خود مؤلّف اتّفاق افتاده ، اين‌كه آن حضرت را در خواب ديدم كه نوازش فرمود و وعدهء استجابت داد ، خيلى زود ، مجموع آن‌چه خواهش كرده بودم