ناستوده خصال ، مبلغى خرج كرده بود ، پدر آن دختر نيز عهد كرده ، اذن داده بود .
چند سال بعد كه پدر آن دختر مرد ، مادر آن دختر و خودش ، ابا و امتناع كامل نمودند . آن فقير هر قدر به عجز و التماس و جزع كردن در دربار ديوانيان نظر به عشق و ميلى كه به او داشت ، سعى و دوندگى كرد ، به جايى نرسيد .
شيخ محمد على خود به جهت مؤلّف نقل كرد : اوّل مغرب بود و در رواق دوّم ، بر سر قبر احمدخان قرآن مىخواندم ، تازه برخاستم نماز كنم كه ديدم مادر آن دختر با او آمدند ، در روضه ايستادند ، ناسزا و بىادبى بسيار به ائمّهء اطهار عليهم السّلام نمودند و بعد از آن ، دشنام و فحش بسيارى به من و كلّ عجمها دادند و در آخر گفتند : حالا به على الهادى عليه السّلام و حسن عسكرى عليه السّلام خود بگو تا ما را راضى يا به بلايى مبتلا كنند كه عبرت ديگران شويم .
خلاصه ، بعد از بىحيايى بسيار و هرزگى بىشمار رفتند ، شنيده بودم از عناد با من ، آن دختر را به يكى از اهل سامرّه از منسوبان خود دادهاند و در همان دو سه روز مىخواهند زفاف كنند ، اين شماتت را نيز به من كردند و رفتند ، دلم بسيار به درد آمد .
برابر ضريح مقدّس رفتم گريهء بسيار كردم و عرض نمودم : من سگى هستم ، بر در خانهء شما آمدهام و به اين آستان پناه آوردهام . من از سر اين دختر ، بلكه از جان خود نيز گذشتم ، لكن با غيرت شما منافات دارد اين سگها در حضور شما ، اين قسم بىادبى كنند و باز شما حلم نماييد .
خلاصهء كلام در همان شب ، آن دختر تب كرد ، خراجى در فرج او در آمد ، سه روز زنده بود و پيوسته فرياد مىكرد : قتلنى على الهادى ، روز سوّم به جهنّم و اصل شد .
الحاصل ، با اين تعصّب و عناد ، مجموع اهل سامرّه از كوچك و بزرگ ، زن و مرد و ساير اطراف آن بلده از شيعه ، سنّى ، زوّار و مترددّين از عجم و عرب ، شنيدهايم و از تواتر و شياع گذشته كه هر سال جناب صاحب الامر عليه السّلام علانيّه و فاش ، چندين دفعه به زيارت پدران بزرگوار خود مىآيد ، غالب آن است كه در شبهاى بسيار تاريك كه ابر ، رعد ، برق و بارانى هم هست در آن شدّت تاريكى ، هوا مثل روز روشن مىشود و از
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 598
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٩٨