ايشان گفتند : ما خرج راه نداريم .
آن شخص گفت : آن هم درست مىشود .
گفتند : تو ما يحتاج ما را اينجا بده و در كاظمين بگير !
گفت : هر قدر حاجت داريد ، من مىدهم ، ايشان مسرور شدند و آن شخص رفت .
هنگام عصر قاطرهاى خود را آورد ، ايشان را سوار كرده ، با عيال و اطفال و آلات و ادوات روانه شدند تا آنكه وقت شام بر سر آبى رسيده ، صاحب قاطرها گفت : شما پياده شويد ، در كنار اين آب وضو گرفته ، نماز كنيد و غذا بخوريد تا من قدرى قاطرها را در اين صحرا بچرانم ! ايشان هم قبول كردند . پياده شده ، مشغول نماز و غذا شدند ، بعد از آن هر قدر منتظر شدند ، اثرى از قاطرها و شخص مكارى نديدند .
مضطرب گشته ، در مقام تجسّس و تفحّص برآمدند ، به هر سو روآورده و صدا برآورد ولى جوابى نشنيدند . مشوّش و برآشفته شدند و واله و سرگردان به اطراف و جوانب دويدند و كسى را نديدند ، لابدّ و لاعلاج ، گريان و نالان و هراسان به سوى عيال خود برگشتند و شب تا صبح در انديشه و فكر و تدبير بودند . وقتى صبح برآمد و از مراجعت آن شخص مأيوس شدند ، علاج كار ، آن دانستند كه اسباب را بر پشت خود بسته ، با عيال پياده به سوى مشهد برگردند كه اقّلا بيابان مرگ نشوند ، لذا با احمال و اثقال خود به مشهد روانه شدند .
قدرى كه راه رفتند ، نخلستانى نمودار شد ، از ديدن نخل در آن مكان تعجّب كردند ، زيرا نخل در بلاد عجم معهود نبود ، متحيّر ماندند ، ناگاه مردى عرب را ديدند كه در آن صحرا به طلب هيزم مىرود ؛ از او در خصوص نخلستان پرسيدند كه اين نخلستان از كجا و اين قريه چه نام دارد ؟
گفت : هذا مشهد الكاظم ؛ اين مكان ، مشهد كاظمين است .
از اين سخن ، تعجّب و آن را مزاح گمان كردند . چون قدرى رفتند ، قبّه و منارها را مشاهده نمودند ، آثار بلد را ديده ، به صدق آن كلام جازم گرديده ، دانستند اين معجزهاى بوده كه از مزوّر ايشان و امام غريبان ، حضرت رضا - عليه و على آبائه
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 560
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٦٠