تمام آنچه تلقين نمود ، ذكر نمودم و اقرار كردم .
بعد از آن گفت : اين نام كه تو دارى ، شايستهء اسلاميان نيست . نام تو سلمان باشد .
گفتم : باشد . سپس دست مرا گرفت و گفت : چشم خود را بپوش و بگشا ! چون پوشيدم و گشودم ، خود را در دامنهء آن كوه عظيم ديدم . دست مرا رها كرد ، راهى به من نمود و گفت : اين راه را گرفته ، تقريبا به قدر دو فرسنگ مسافت مىروى ، به قريهاى خواهى رسيد كه نام آن قريه فلان است . وارد آن قريه كه شدى ، خانهء ملّا فلان را بپرس ! نام او ، نام قريه ، نام اوّل خود سلمان و نامهاى ديگر را كه حقير بعد از اين به فلان ، تعبير مىنمايم ، ذكر كرد و بعد زمان ، سبب نسيان حقير گرديد .
گفت : چون نزد او رفتى ، تو را به آن مكان كه بايد به روى ، دلالت مىكند . اين را گفت و از نظرم رفت ، من هم آن راه را گرفته ، رفتم تا به آن قريه رسيدم .
سپس خانهء آن شخص را پرسيدم و به در خانه رفته ، در را كوبيدم .
شخصى بيرون آمد ، چون مرا ديد ، گفت ؛ سلمان نام دارى ؟
گفتم : آرى !
گفت : داخل شو !
چون داخل شدم ، نام برد و دستم را گرفت ، پهلوى خود نشاند و با آن جماعت كه در اطراف او بودند ، كارى كه در ميان داشتند ، پرداخت و رفتند .
به من توجّه نمود و تهنيّت گفت و به رستگارى بشارت داد . سپس غذا طلبيد ، صرف نموديم ، سه روز مرا نزد خود نگهداشت ، اصول و اعتقادات شيعه و نام امامان دوازدهگانه را به من تلقين نمود و امر به تقيّه فرمود .
پس از سه روز گفت : بايد به فلان قريه نزد فلان شخص به روى تا تو را به مقصود برساند و از اينجا تا آن مكان بيشتر از چهار فرسنگ مسافت نيست . مرا با آن شخص اوّل روانه نمود كه مرا به راه مقصود دلالت كرد ، تا آنكه رفته ، وارد آن قريه شدم ، از آن شخص پرسيدم ؛ بر او داخل شده ، او را هم مانند شخص اوّل بر زىّ و لباس روميان ديدم . مرا كه ديد ، مسرور گرديد ، نام برد ، تهنيّت گفت ، ملاطفت نمود ، تا سه روز مرا
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 549
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٤٩