بيدارى در ايشان مشاهده كردم كه در اهل اين لباس گمان نبود . در آن مكان دو روز بر ايشان مهمان بودم .
روز سوم كه شد ، يكى از ايشان از بيرون آمده ، به من گفت : زوّار از كاظمين بيرون آمده ، به كربلا مىروند . تو هم با ايشان برو ! من هم بيرون آمده ، به زوّار ملحق شدم و به كربلا آمدم ، چند روزى كه صرف عبادت و زيارت كردم ، با خود گفتم ؛ بايد حسب الحكم در اين مكان مقيم باشم و صنعت نجّار به هم گذارم . بايد دكّانى گرفته ، مانند ساير مجاوران ، امر معاد و معاش خود را مراعات كرده باشم ، لذا براى اجارهء دكّانى كه مناسب اين كار بود ، نزد شيخ جليل شيخ عبد الحسين طهرانى رفتم ؛ وقتى كه مشغول اصلاح و مرمّت و تعمير صحن مطهّر بود .
وقتى از تفصيل حالم مطّلع گرديد ، فرمود : الحال ، اصلح آن است كه سركارگرى عمّال و كاركنان صحن كنى و روزى فلان قدر ، اجرت بگيرى تا اسباب و آلاتى كه در اين كار است ، تدبير نمايى . بعد از آن هرطور صلاح مىدانى ، بكن .
حسب الامر او ، اين روزها به سر كارگرى عمّال صحن اشتغال دارم . بعد از آن ، نام اصل خود ، نام پدر ، برادران و آن قريهاى كه مسكن ايشان است ، ذكر نمود و گفت : زن و مال و اولاد هم دارم ، اكثر اهل اروميّه ما را مىشناسند و زوّار اروميّه هر سال ، لابدّ به اين اماكن مقدّس مىآيند ، هركس مىخواهد برود و بپرسد . اينجا طمع و حاجت به كسى ندارم و در صنعت خود هم طورى هستم كه از عهدهء مخارج ده سر عيال برمىآيم ، از مال و عيال خود چشم بريدهام و اراده دارم مادام العمر اينجا باشم ، لذا مناسب ديدم عيالى از مجاورين اختيار كنم و مانند ايشان كردار و تدبير كار خود كرده ، به زىّ مجاورين داخل شوم ، تا زمانى كه اجل موعود را دريابم ، ان شاء اللّه هنيئا له ثم هنيئا له .
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند * آيا بود كه گوشهء چشمى به ما كنند