تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 64

مساهمون:

ص٦٤
رعيّت به ما رجوع مىنمودند . يك روز در باب سيّد انبيا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و إله ، مذاكره اتّفاق افتاد ؛ گفتيم : امر پيغمبرى كه ذكر او در كتاب‌ها شده ، بر ما مخفى مىباشد و بر ما واجب است از او فحص كنيم و آثار او را طلب نماييم ، رأى تمام ايشان ، بر اين قرار گرفت كه من براى فحص و طلب خارج شوم و سياحت كنم . سپس من با مال بسيار بيرون آمدم و دوازده ماه سير نمودم ، تا آن‌كه نزديك شهر كابل شدم و به طايفه‌اى از تركمان در اثناى راه برخوردم ، آن‌ها مال مرا گرفتند و جراحات شديد بر من وارد آوردند . من به كابل وارد شده ، ملك كابل از حال من مطّلع شد ، مرا روانهء بلخ كرد كه در آن ، زمان داود بن عبّاس بن ابى الاسود والى بود . به او خبر رسيد من از ولايت هند به طلب دين بيرون آمده‌ام و در اين باب با فقها و اصحاب كلام مناظره كرده‌ام و زبان فارسيان آموخته‌ام . كسى را فرستاده ، مرا در مجلس خود احضار كرد و فقها را حاضر ساخته ، با من مناظره نمودند و من ايشان را خبر دادم كه از ولايت هند بيرون آمده‌ام ، به طلب پيغمبرى كه در كتب خود ذكر او را ديده‌ام . گفتند : نام او چه باشد ؟ گفتم : نام او محمد است . گفتند : اين پيغمبر ما باشد . از شريعت او سؤال كردم و مرا اعلام نمودند . گفتم : مىدانم محمد پيغمبر است ، لكن نمىدانم اين‌كه شما مىگوييد همان است يا نه ، مكان او را به من بنماييد تا آن‌كه بروم و از علامت او كه نزد من باشد ، جويا شوم . اگر او را همان پيغمبر يافتم ، به او ايمان آورم . گفتند : او وفات كرده . گفتم : وصىّ و خليفه او كيست ؟ گفتند : ابو بكر . گفتم : اين كنيه باشد ، نام او را بگوييد .