منزل كرديم ، غلامان هريك براى كارى بيرون رفتند و جز يك غلام عجمى كسى نزد من نماند .
در آن حال شيخى را در كنج مسجد ديدم كه مشغول اوراد و طاعت است . من نماز ظهر را در اوّل وقت كرده ، غذا طلبيدم و آن شيخ را هم بر طعام خود خواندم ، اجابت نمود .
پس از صرف غذا از حالش پرسيدم ، گفت : من محمد بن عبد اللّه نام دارم و اهل قم هستم و الان سى سال است براى طلب حق در شهرها و كنار درياها سياحت مىكنم و تخمينا بيست سال براى تتبّع اخبار و آثار مجاور بودم .
سال دويست و نود و سه هجرى طواف كرده ، بعد از طواف دو ركعت نماز در مقام ابراهيم گزارده ، خوابم برد . ناگاه آواز خواندن دعايى كه تا آنوقت مانند آن نشنيده بودم ، شنيدم ، از خواب بيدار شدم . جوان گندمگون ، خوشرو و خوشقامتى ديدم كه مثل او نديده بودم . چون از دعا فارغ شد ، دو ركعت نماز كرده ، براى سعى صفا و مروه بيرون رفت ، من هم در خروج و عمل ، او را متابعت كردم ، در اثناى عمل به دلم افتاد او مولاى ما حضرت صاحب الزمان - عجّل اللّه تعالى فرجه - است . وقتى از عمل فارغ شد ، راه بعض درّهء آن كوه را گرفت و روانه گرديد ، من هم عقب او روانه شدم .
ناگاه مردى سياه ، راه را بر من گرفت و چنان بر من صيحه زد كه مانند آن نشنيده بودم و گفت : خدا تو را سلامت دارد ، چه مىخواهى ؟ من به غايت ترسيدم و ايستادم و آن جوان را نگريستم تا آنكه از نظر من غايب گرديد و من در آنجا متحيّر ماندم تا آنكه بعد از زمانى طويل با حسرت و ندامت برگشتم ، در حالى كه خود را ملامت مىكردم چرا كلام آن سياه را شنيدم و عقب آن جوان نرفتم .
بعد از آن با خداوند خلوت كرده ، پيغمبر و ائمّه عليهم السّلام را شفيع نمودم كه سعى مرا ضايع نگرداند و چيزى را برايم ظاهر كند كه دلم به آن آرام گيرد ، خاطرم تسلّى يابد و بصيرتم زياد گردد ، تا آنكه دو سال بعد از اين ، به زيارت قبر پيغمبر صلّى اللّه عليه و إله فايز شدم ، اتّفاقا روزى بين قبر مطهّر و منبر نشسته بودم ، خوابم برد . ناگاه ديدم كسى مرا جنبانيد ،
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 61
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٦١