تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 66

مساهمون:

ص٦٦
إله الّا اللّه و ان محمدا رسول اللّه . داود به من احسان و اكرام نمود ، متوجّه حسين شده ، گفت : مراقب حال او شو ! سپس من با حسين رفته ، به او انس گرفتم و مسايل دين خود را از او آموختم ، مرا در باب نماز و روزه و ساير فرايض دانا گردانيد ، تا آن‌كه روزى به او گفتم : ما در كتب خود ديده‌ايم كه اين محمد صلّى اللّه عليه و إله خاتم پيغمبران باشد و بعد از او ، ديگر پيغمبرى نيست و اين‌كه امر بعد از او با وصىّ ، وارث و خليفهء بعد از او باشد ؛ پس از آن با وصىّ بعد از وصىّ و اين امر در اعقاب او باقى باشد و زايل نگردد تا آن‌كه دنيا منقضى گردد . پس بگو وصىّ وصىّ محمد صلّى اللّه عليه و إله كه باشد ؟ گفت : حسن ، پس از او حسين باشد و بعد از او پسران او ، بعد از آن ايشان را ذكر نمود تا آن‌كه به صاحب الزمان منتهى گرديد . بعد از آن به من خبر داد از آن‌چه واقع گرديده ، پس براى من همّى نماند ، مگر آن‌كه در طلب ناحيه برآيم . سال دويست و شصت و چهار غانم به شهر قم آمده و با اهل قم و طايفهء اماميّه بود ، تا آن‌كه با بعض ايشان به سوى بغداد روانه شد و با او رفيقى از اهل سند بود كه با او در اوّل امر ، هم‌مذهب بود . راوى گويد ؛ غانم گفت : بعض اخلاق آن رفيق مرا ناپسند افتاد ؛ لهذا از او مفارقت نمودم و بيرون رفتم تا داخل سرّ من راى شدم و از آن‌جا به سوى عبّاسيه ؛ يعنى مسجد بنى عبّاسيّه رفتم كه حالا مخروبه و به خلفا معروف مىباشد كه سابقا دار الحكومت بوده ، در آن‌جا آمادهء نماز شده ، نماز گزاردم و متفكّر ماندم در آن باب كه قصد داشتم و در مقام طلب آن بودم ، ناگاه ديدم كسى نزد من آمده ، گفت : فلان تويى و مرا به آن نام كه در هند داشتم بخواند . گفتم : آرى . گفت : مولاى خود را اجابت كن ! چون اين شنيدم ، با او روانه شدم . او در ميان كوچه‌ها مىرفت و من او را دنبال مىكردم تا وارد خانه و بستانى شد ، سپس داخل شده ، مولاى خود را ديدم كه نشسته و