تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢
از خواب بيدار شده ، ديدم همان مرد سياه است ، به من گفت : حالت چگونه است ؟ گفتم : خدا را حمد و تو را ذمّ مىكنم . گفت : مذمّت مكن من به آن‌چه كردم و به تو گفتم ، مأمور بودم و تو هم در آن‌وقت خير بسيار يافتى ، در مقابل آن‌كه ديدى ، خدا را شكر كن كه رنج تو ضايع نشده ؛ بعد از آن نام بعض از برادران دينى مرا برد و حال او را بپرسيد . گفتم : در برقه است . سپس نام ديگرى را برد كه با من رفيق بود ، در عبادت جدّ و جهد مىنمود و در ديانت با بصيرت بود و از حالش پرسيد . گفتم : در اسكندريّه مىباشد . بعد جمع ديگر را ذكر نمود و يك‌يك را جواب گفتم . بعد از آن پرسيد : فغفور چه كار دارد ؟ گفتم : او را نمىشناسم . گفت : او از اهل روم است و خدا او را هدايت كرده ، براى يارى كردن ، از قسطنطنيّه خروج كند . پس از آن نام ديگرى را ذكر نمود . گفتم : او را نمىشناسم . گفت : او مردى از ياران مولاى من است ، نزد اصحاب خود برو و بگو اميدواريم خداوند در يارى ضعفا و انتقام از ظالمين ، اذن و رخصت دهد . سپس از من مفارقت نمود ، گويا چيزى غير از قبايح اعمال ما ، مانع از فرج نباشد ، بر تو باد كه طاعت و بندگى را كار و شعار خود نمايى . راوى گويد : از حالت آن شيخ خوشم آمد ، خزينه‌دار خود را امر كردم پنجاه دينار بياورد ، سپس ، از آن شيخ ، خواهش كردم ، آن‌را قبول كند . چون اين را ديد ، گفت : اى برادر ! خداوند بر من حرام كرده از تو چيزى قبول كنم كه به آن حاجت ندارم . از او پرسيدم : آيا غير از من ديگرى از اصحاب سلطان ، اين خبر را از تو شنيده است ؟ گفت : آرى ! برادرت احمد بن حسين همدانى كه در آذربايجان از نعمت خود ممنوع گرديد ، از من شنيد و به آرزوى آن‌كه مثل اين را ببيند حجّ كرد و بعد از حجّ به