مولاى خود ايستادهاند .
يكى از شيرها به زبان فصيح ، به سخن درآمده و به وحدانيّت بارى تعالى ، رسالت حضرت نبىّ مصطفى ، به امامت على مرتضى ، زكى مجتبى ، شهيد به كربلا و به امامت ساير ائمّهء هدى تا به امامت آن حضرت شهادت داد .
پس عرض كرد : يابن رسول اللّه ! من شكوا و تظلّمى دارم ، آيا اذنم مىدهى شكواى خود را عرضه بدارم ؟
حضرت او را اذن داد .
عرض كرد : من شيرى پيرم و اين دو شير مصاحب من ، جوانند ، چون طعمه نزد ما مىآورند ، اينها مراعات مرا نمىنمايند ، زودتر از من طعمه را خورده ، مرا گرسنه مىگذارند .
حضرت فرمود : مكافات اينها اين است كه آنان مثل تو پير و تو مثل ايشان جوان گردى .
چون آن سرور اين كلام را فرمود ، في الفور آن شير پير ، جوان و آن دو شير جوان ، پير شدند . زمانى كه حاضرين محضر خليفه ، اين معجزات و خوارق عادات را از آن ، جان جهان و امام عالميان مشاهده نمودند ، تماما بىاختيار تكبير گفتند .
معتمد ترسيد ، خواصّش نيز بسيار خوفناك گرديدند و رنگهاى آنان پريده شد ، امر كرد من آن سرور را نزد پدر بزرگوارش حضرت عسكرى عليه السّلام برگردانم .
چون حضرت را نزد پدر آوردم و ماجرا را خدمتش عرضه داشتم ، حضرت عسكرى عليه السّلام مسرور و خوشحال شده ، امر فرمود ، ميوهء دلش را به سرداب برگردانم ، من هم امتثال نموده ، حضرت را به سرداب بردم ، انتهى .
[ ديدن اطرافيان خليفه ]
تنوير في تنظير بدان : نظير ديدن معتمد و خواصّ او ، حضرت را و آسيب نرسانيدن به او ، ديدن