نبودند ، من هم ايستاده و آن نور ساطع ، همانطور بر كتف من سوار بود .
پس از برههاى از زمان ، وزير معتمد برخاسته ، با خليفه ، بناى مشورت و نجوا را گذاشت . من دانستم صحبت قتل آن سرور است ، پس از خيال مقتول شدن آن جناب خوف بر غلبه نمود .
در اين اثنا خليفه به سيّافين و شمشيردارها اشاره نمود كه اين طفل را بكشيد ! سپس هركدام از آنها خواستند شمشير خود را از غلاف بيرون كشند ، ديدند از غلاف بيرون نمىآيد .
وزير چون اين كيفيّت را ديد ؛ گفت : همانا اين از سحر بنى هاشم است ، اين شمشيرها را سحر نمودهاند كه از غلاف بيرون نيايند و گمان دارم كه سحر آنها به شمشيرهايى كه هنوز به كار نيفتاده و در خزانهء خليفهاند ، اثرى نكرده باشد .
پس امر نمود ، شمشيرهاى مضبوط در خزانهء معتمد را آوردند و هرچه كردند يكى از آنها از غلاف بيرون بيايد ، ممكن نشد .
سپس كاردها و تيغهايى آوردند ، آنها نيز به هيچ نحو از دستهها و غلافهاى خود باز نشده ، بيرون نيامدند . آنگاه معتمد حسب دستور وزير از سعادت دور ، امر كرد چند شير درّنده از بركة السباع و به اصطلاح اهل اين زمان ، از باغوحش بيرون آورده ، در آن مجلس حاضر نمايند ، شيربانان رفته ، سه شير را حاضر نمودند .
على بن مهزيار خادم گويد : به همان نحوى كه سيّد و مولاى من بر كتفم قرار داشت ، خليفه به من امر نمود او را نزد آن شيرها بيندازم ، من مضطرب الحال و مشوّش البال با خود گفتم من چنين كارى نكنم ، اگرچه بند از بندم جدا كنند ، چون اين امر در قلبم خطور كرد ، حضرت بقيّة اللّه - عجّل اللّه تعالى فرجه - دهان مبارك را به فراز گوش من آورده ، آهسته فرمود : لا تخف و القنى ؛ مترس و مرا نزد شيران انداز !
سپس آن بزرگوار را بلا تأمّل نزد شيران انداختم ، ناگاه ديدم حيوانها دستها را بلند نموده ، سيّد و مولاى مرا بر دستهاى خود گرفته ، آهسته به زمين گذاشتند و عقب عقب رفتند ، در حالى كه باادب و احترام به مثابهاى بودند كه گويا بندگاناند كه نزد
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 44
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٤