عرض مىكند به ما خبر رسيده خداوند حضرت را مولود ذكورى كرامت فرموده و او بزرگ شده ، پس چرا ما را به اين ، خبر ندادى كه در خوشحالى شما شريك باشيم و اكنون چارهاى از اين نيست ، بايد آن مولود را به سوى ما بفرستى ، چرا كه ما مشتاق ملاقات او هستيم .
على بن مهزيار گويد : من چون اين پيغام خليفه را از ايشان شنيدم ، بسيار مضطرب شدم .
حضرت عسكرى عليه السّلام به من فرمود : فرزندم ، حجّت خدا را نزد خليفه ببر . من از شنيدن اين كلام از امام ، اضطرابم زيادتر و تحيّرم بيشتر گرديد ، زيرا يقين مىدانستم خليفه ، درصدد قتل حضرت بقيّة اللّه - عجّل اللّه تعالى فرجه - است .
لذا در رفتن به سرداب و آوردن آن حضرت تعلّل مىكردم و به حضرت عسكرى عليه السّلام نگاه مىنمودم . ديدم حضرت به روى من تبسّم نمود و فرمود : مترس ! برو حجّة اللّه عليه السّلام را نزد خليفه ببر !
هيبت امام مرا فراگرفته ، وارد سرداب مقدّس شدم ، ديدم صورت سيّد و مولاى من مثل آفتاب ، درخشان است و من هيچوقت آن سرور را به آن حسن و جمال نديده بودم و آن خال سياهى كه در خدّ ايمن داشت ، مثل كوكب درّى مىدرخشيد .
پس آن سرور را بر دوش سوار نموده و از سرداب بيرون آمدم ، سپس تمام سامرّه تا عنان سما از نور صورت مباركش ، روشن و منوّر گرديد ، زنها و مردها در شوارع و طرق اجتماع نموده ، بر بالاى بامها برآمده ، جمال بىهمالش را نظاره مىنمودند و چنان ازدحامى شد كه راه رفتن بر من دشوار شد ، پس اعوان خليفه ، مردم را از اطراف من دور مىكردند ، تا آنكه مرا وارد دار الاماره كردند .
در اين اثنا حجاب برداشته شد ، پرده بالا رفت و ما داخل مجلس خليفه شديم .
چون چشم خليفه و جالسين محضرش برآن طلعت غرّا افتاد ، هيبت آن سرور بر آنها كارگر شده ، رنگ صورت هريك از ايشان تغيير يافت ، حواسهاى آنان پريشان شده ، زبانهاى ايشان بند گرديده ، به نحوى كه قادر بر تكلّم و حركت از جاى خود
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 43
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٣