منع و از ما اصرار در رفتن ؛ آخر الامر چون اصرار را مفيد نديد ، گفت : اندكى توقّف نماييد ، من كارى دارم ، آنرا ديده ، به زودى بيايم . اينرا گفت و رفت و در اطاق را پيش نمود .
چون او رفت ، ما به يكديگر گفتيم : مصلحت در اين است كه تا او نيامده ، برخيزيم و برويم ، زيرا اگر بيايد ، باز ممانعت مىنمايد . سپس برخاسته ، ارادهء خروج كرديم ، امّا در را بسته ديديم و دانستيم آن مرد مؤمن در منع ما حيله كرده است .
بعد از يأس از تأثير منع لاعلاج ، بار ديگر نشستيم . ناگاه دخترى را ميان ايوان آن اطاق ديديم كه كاسهاى در دست دارد و آمد از كوزهاى كه در ايوان بود ، آب ببرد . به آن دختر گفتيم در را بگشا . او هم غافل از حقيقت امر ، در را گشود ، ما به زودى بيرون آمده ، روانه شديم .
بعد از آنكه از اطاق و حياط كه بر بالاى تلّى واقع بود ، بيرون آمده ، ميان صحرا افتاديم ، ناگاه صاحب منزل از بالاى بام كه براى روفتن برف به آنجا رفته بود ، چشمش به ما افتاد و فرياد برآورد : اى آقايان ، عزيزان ! نرويد كه تلف مىشويد . بيچاره هرقدر اصرار كرد كه حالا كجا مىرويد ، فايدهاى نكرد و اعتنايى نكرديم ، چون اصرار را با فايده نديد ، دويد و گفت : راه بسته و ناپيداست و شروع به ارائهء طريق و دلالت راه نمود كه از فلان مكان و فلان طرف برويد ، بيچاره تا آن مكان كه آواز مىرسيد ، دلالت مىنمود تا آنكه ديگر صدا نرسيد ، پس سكوت كرد و ما روانه شديم .
مسافتى از آن قريه دور افتاديم و راه را هم ، چون بالمرّه مسدود بود ، نيافتيم و بىخود مىرفتيم . گاه بر گودالهايى كه برف هموار كرده بود ، واقع مىشديم و تا كمر يا سينه فرو مىرفتيم و گاه مىافتاديم ، بدتر از همه آن بود كه رشتهء قنات آبى هم در آنجا بود كه برف و بوران اثر چاههاى آنرا مسدود كرده و خوف وقوع در آن چاهها هم بود ، به علاوه راه ناپيدا و برف هم غالبا از زانوها متجاوز و كفش و لباس هم مناسب حضر و هواى تابستان بود ، گاهى بعضى از رفقا چنان فرو مىرفتند كه از خروج متمكّن نمىگرديدند ، تا آنكه ديگران اجتماع نمايند و او را از برف و گودال مستور زير برف
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 441
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٤١