مكن تا از جانب من امرى به تو صادر شود ، من خودم از ميان اولادهايت براى تو خليفه تعيين مىنمايم . چند روز كه گذشت ، مقدّمهء گوسفند و باغ اتّفاق افتاد ؛
چنانكه در قرآن مجيد به آن اشاره فرمود :
وَ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ إِذْ يَحْكُمانِ فِي الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ
« 1 » كه كيفيّت آن مشهور و در اغلب تفاسير مذكور است .
به داود خطاب رسيد : پسرانت را جمع كن و حكم اين قضيّه را از آن پسران سؤال نما ! هركدام از آنها كه حكم اين قضيّه را گفت ، درست فهميد و به قاعده حكم كرد ؛ او بايد وصىّ تو باشد .
داود تمام پسران خود را حاضر نموده ، حكم آن واقعه را از آنها سؤال كرد ؛ هيچ كدام نتوانستند حكمى بنمايند كه داود آنرا بپسندد و قبول كند . سليمان از همهء پسرانش كوچكتر بود ، چون آخر همه نوبت به سليمان رسيد ، پرسيد : چهوقت گوسفندان به باغ رفتند ؟
گفتند : شب .
گفت : صاحب گوسفندان بايد امسال نتاج آن گوسفندان ، شير و پشم آنها در عوض حاصل باغش كه گوسفندان او آنرا تباه كردهاند ، به صاحب باغ بدهد . سپس خداوند فرمود : « يا داود انّ القضاء ما قضى سليمان » حكم همان است كه سليمان نمود .
داود به حرمسرا آمد ، به مادر آن طفل كه اراده داشت او را خليفهء خود كند ، فرمود : « اردنا امرا و اراد اللّه غيره و لم يكن الا ما اراد اللّه فقد رضينا بامر اللّه » . پس حضرت صادق عليه السّلام بعد از ذكر اين كيفيّت مىفرمايد : « و كذلك الاوصياء ليس لهم أن يتعدّوا بهذا الأمر فيجاوزن و صاحبه إلى غيره » .
هامش
( 1 ) . سوره انبياء ، آيه 78