خواهرزادهات است ، وصىّ تو باشد .
جناب موسى بن عمران مىخواست برادرش هارون وصىّ او باشد ، خداوند هارون را مىرانيد و فرمود : بايد يوشع بن نون وصىّ تو باشد .
جناب رسول صلّى اللّه عليه و إله مىخواست ابراهيم فرزند خودش زنده بماند و منصب خلافت و ولايت باذن اللّه به او منتقل شود ، خداوند فرمود : در علم ما گذشته كه بايد ابراهيم در حالت صباوت و رضاعت بميرد و بايد امير المؤمنين عليه السّلام وصىّ و خليفه باشد و از او به اولاد طاهريناش منتقل گردد .
جناب امام جعفر صادق عليه السّلام مىخواست اسماعيل خليفه و جانشين او باشد ؛ مشيّت خداوند به آن تعلّق گرفته بود كه موسى بن جعفر عليهما السّلام امام باشد ، لذا جناب اسماعيل در حيات حضرت صادق عليه السّلام از دنيا رفت ، در زيارت حضرت كاظم عليه السّلام است كه ؛ يا من بدا اللّه في شأنه و جناب موسى عليه السّلام مىخواست قاسم خليفه و جانشين او باشد ؛ چنانكه مشيّت الهى تعلّق گرفته بود امام رضا عليه السّلام بايد وصىّ او باشد .
از جمله روايات دالّ بر اينكه بايد شخص وصىّ ، نبىّ يا وصىّ خليفه و امام ، معلوم و معيّن من عند اللّه باشد علاوه بر روايت سابقه ، روايتى است كه او را در تفسير صافى « 1 » از حضرت صادق عليه السّلام نقل نموده كه آن حضرت فرمود : خداوند به حضرت داود وحى فرمود بايد كسى را وصىّ خود قرار دهى ، امّا او بايد از اهلبيت خودت باشد ، چرا كه در علم و مشيّت من گذشته است كه هر پيغمبرى را كه مبعوث مىنمايم ، بايد وصىّ و جانشين او از اهلبيت آن نبى باشد و از بيگانگان نباشد .
جناب داود چند پسر داشت ، از آن جمله پسرى داشت كه به مادر او بسيار تعلّق خاطر داشت ، چون وحى الهى را به زنان خود اظهار نمود ، آن زن گفت : بايد پسر من خليفه و جانشين تو باشد .
داود فرمود : من هم همين خيال را دارم ، لكن در علم خداوند گذشته بود كه بايد سليمان خليفهء پدر باشد . پس به داود وحى شد : در تعيين كسى براى وصايت تعجيل
هامش
( 1 ) . التفسير الصافى ، ج 2 ، ص 349 - 348 .