بنشين و چون آن دختر بيايد ، بگو شيخ جعفر نجفى اين رقعه را نوشته است .
آن شخص گفت : حسب الامر شيخ بزرگوار عمل كردم ، چون آن دختر آمد ، آن رقعه را به او نشان دادم و گفتم : شيخ جعفر نجفى اين رقعه را نوشته ، وقتى اين سخن را شنيد ، به جانب من نيامد و نزد اموال روانه شد ، چون آن رقعهء ديگر را بر بالاى اموال ديد ، برگشت ، به من متوجّه شد و گفت : اگر شيخ بزرگوار رقعه ننوشته بود ، تو را به جهت اظهار اين امر هلاك مىكردم و اين اموال را هم مىبردم ، لكن از امر و فرمايش شيخ علاج و چارهاى نيست و بر مخالفت هم قادر نيستم . اينرا گفت و رفت و ديگر او را نديدم . . . ، الخ .
ايضا در كتاب مذكور آمده : يكى از اصدقا كه نزد من صالح و موثّق بود به من خبر داد : من عمويى داشتم كه سالها به درد چشم مبتلا شده بود و هرقدر به جرّاح و كحّال و طبيب رجوع نمود ، فايدهاى نديد ، بالاخره مأيوس گرديد ، تا آنكه شنيد شيخ جعفر مذكور به ولايت لاهيجان آمده ، او نايب امام است ، پس نزد او روانه و چون خدمت او رسيد ، دستش را بوسيد و حال خود را عرض كرد . شيخ بزرگوار آب دهان مبارك به چشم او انداخت و دست خود را بر آن كشيد ، از آن به بعد تا زنده بود ديگر درد چشم نداشت .
[ زين الدين على بن يونس عاملى ] 36 ياقوتة
در اين باب است كه شيخ عظيم الشأن زين الدين على بن يونس عاملى بياضى آن حضرت را در غيبت كبرا مىبيند ولى آن بزرگوار را حين تشرّف نمىشناسد .
شيخ مذكور در كتاب صراط المستقيم الى مستحقّ التقديم « 1 » فرموده : من با جماعتى كه بيش از چهل نفر مرد بودند ، به قصد زيارت قاسم بن موسى الكاظم عليه السّلام بيرون رفتيم و به آنجا كه رسيديم ميان ما و مزار شريف او به قدر ميلى بود . سوارى را
هامش
( 1 ) . الصراط المستقيم الى مستحقى التقديم ، ج 2 ، ص 263 .