را در اينجا به زمين بزن ، به مصارعه شروع نمودند ، در اين اثنا خودش را به زمين انداخت و آن پهلوان پايه تخت به دو كندهء زانو ، روى سينهاش نشست ، گويند به واسطهء اين عمل ، در آن حال ، حالت مكاشفه برايش حاصل و يكى از اولياى حقّ شد ، انتهى .
مورد سوم : ايضا در همان كتاب است كه در زمان منوچهر « 1 » خان كرجى معتمد الدوله كه در اصفهان حكومت داشت ، جوانى ارمنى از ارامنهء جلفاى اصفهان ، پنج حلقه انگشترى كه قيمتهاى گزاف داشتند ، خريده ، روبه جانب جلفا رفت . چون به آنجا كه منزل او بود رسيد ، ديد انگشترها نيست و آنها را گم كرده ، پس خدمت منوچهر خان آمده ، كيفيّت را عرض كرد و مستدعى شد جارچى جار زند كه هركس آنها را پيدا كند و به ارمنى برساند ، صاحب انگشترىها مبلغ يكصد تومان به او خواهد داد . تا آنكه روز جمعه در وقت عصر كه معتمد الدوله با چند نفر از علما كه براى خواندن دعاى شريف سمات در محضرش حاضر شدند ؛ چنانكه رسم او بر اين جارى شده بود ، نشسته و مشغول خواندن آن دعاى مبارك بودند .
در اين اثنا ، مردى بازارخواب و سردمدار كه لباسش منحصر به يك كليجهء نمد بود و پيراهن در تن نداشت ، حاضر شده ، به ملازمان گفت : مىخواهم خدمت خان مشرّف شوم ، هرچه كه گفتند الحال وقت تشرّف نيست ، قبول نكرده ، گفت : كار لازمى دارم . چون به خان خبر دادند ، فرمود بيايد .
وارد مجمع كه شد ، سلام نموده ، عرض كرد : من انگشترىهاى آن مرد را يافته و آوردهام . حاجى معتمد الدوله به او گفت : روزى چقدر به تو اجرت مىدهند ؟
گفت : دو عبّاسى .
معتمد الدوله فرمود : بدبخت ، مىتوانستى اين انگشترىها را بغداد برده ، به قيمت گزاف بفروشى .
آن مرد عرض كرد : من شما را مردى عارف مىدانستم ، اگر اين انگشترىها را به مرد ارمنى نمىدادم ، روز قيامت عيسى عليه السّلام به پيغمبر ما مىگفت : امّت تو مال امّت مرا در
هامش
( 1 ) . اصل : منوّرچهر .