كه گفت : من با او كشتى مىگيرم ؛ اگر او مرا به زمين زد ، آنوقت بازويش را مهر مىكنم .
در روز جمعه در ميدان عتيق اصفهان قرار گذاشتند با يكديگر كشتى بگيرند و از جانب سلطان ، در روز موعود مردم را براى حضور در آنجا اعلام نمودند .
چون شب جمعه رسيد ، ديد پيرزنى ظرفى از حلوا در دست دارد ، به مردم مىدهد و مىگويد : مرا حاجتى است ، دعا كنيد حاجتم برآورده شود . چون به در حجره پوريا « 1 » رسيد كه يكى از حجرات آن ميدان بود ، قدرى از آن حلوا را به پوريا داده و از او در انجام حاجت خود التماس دعا نمود ، پوريا كه دلش بهحال او سوخت ، پرسيد :
چه حاجتى دارى ؟
پيرزن گفت : پسر من ، پهلوان پاىتخت سلطان است و ما جمعى بيچاره هستيم كه كفالتمان با او است و او از مواجبى كه از سلطان دارد ، معاش ما را متعهّد است ؛ قرار شده فردا با پهلوانى كه تازه به اين شهر آمده و تمام پهلوانها را به زمين زده ، مصارعت كند و كشتى بگيرد ، اگر از دست او بر زمين خورد و مغلوب گردد ، مواجب او قطع و نان ماها تماما بريده مىشود ، لذا من اين حلوا را پخته ، به مردم مىدهم كه دعا كنند پسرم مغلوب نشد .
روز جمعه كه شد ، سلطان با تمام امرا و اركان و ساير مردم در ميدان عتيق اصفهان براى تماشاى آن پهلوان جمع شدند . دو پهلوان برهنه شده ، لباس مصارعت بر تن استوار كرده ، به وسط ميدان آمدند . چون دست به هم دادند ؛ چنانكه مرسوم آنهاست كه در اوّل مصارعت به همديگر دست مىدهند ؛ پوريا ديد اين پهلوان ، لقمهاى زير دست براى اوست ، نزد او وقعى ندارد و همان نحو كه ايستاده ، مىتواند او را به زمين زند و احتياج نيست در زمين زدن او خود را زجر دهد ، لكن در آنحال ، حالت پيرزن به خاطرش آمد ، با خود گفت : پوريا ! تو تمام پهلوانها را زمين زدهاى ، اين پهلوان هم كه زمين خوردهء تو هست ، اگر امروز اين پهلوان را بر زمين بزنى با آه آن پيرزن چه خواهى كرد ؟ خدا را خوش نيايد كه باعث قطع نان جماعتى گردى . اگر مردى ، خودت
هامش
( 1 ) . اصل : پوريار .