سكون و وقار نشسته ، نداى اقامهء صلات بلند شد .
به جهت تعجيل به او گفتم : گويا اراده ندارى با شيخ نماز كنى . فرمودند : نه ، زيرا او شيخ دخنى است . مرادش را ندانستم و صبر كردم تا فارغ شد و بالا آمد و رفت . سپس رفتم وضو ساختم و با شيخ نماز گزاردم .
پس از فراغ از نماز و متفرّق شدن مردم ، قضيّه را براى شيخ نقل كردم . ديدم حالش دگرگون و رنگش متغيّر گرديد ، به فكر افتاد و به من گفت : حضرت حجّت عليه السّلام را درك كردى و نشناختى و از امرى خبر داد كه كسى جز خداى تعالى برآن مطّلع نبود .
بدان من امسال در رجبه كه موضعى در طرف غربى درياى نجف است و از جهت اعراب باديه و متردّدين ايشان محلّ خوف ، ارزن زراعت كرده بودم . چون به نماز ايستادم ، در فكر آن زرع افتادم و آن مرا از حالت نماز واداشت كه حضرت از آن خبر داد و چون بيش از بيست سال قبل ، اين كيفيّت را شنيدهام ، لذا احتمال زياده و نقصان مىرود « 1 » ؛ نسئل اللّه العفو و العصمة من الهفوات .
[ كليددار حرم عسكريين ] 34 ياقوتة
در اين باب است كه حسّان ، كليددار حرم عسكريّين آن حضرت را در غيبت كبرا مىبيند ولى آن بزرگوار را حين تشرّف نمىشناسد .
نيز علّامهء سابق الذكر ، در كتاب مذكور فرموده : عالم عامل و مهذّب كامل عدل ، ثقهء رضىّ ميرزا اسماعيل سلماسى كه اهل علم ، كمال ، تقوا و صلاح است و سالهاست در روضهء مقدّس كاظمين ، امام جماعت و مقبول خواصّ و عوام علما و اعيان است به من خبر داد و گفت : مرا خبر داد پدرم ، عالم عليم ، صاحب كرامات باهره و مقامات ظاهره آقا آخوند ملّا زين العابدين سلماسى كه از خواصّ و صاحب اسرار علّامه طباطبايى بحر العلوم و متولّى ساختن قلعهء سامره بود ، با برادرم ثقهء صالح فاضل ميرزا
هامش
( 1 ) . ر . ك : بحار الانوار ، ج 53 ، ص 258 - 257 .