زبانم هم از تكلّم بازماند ، نشستم و به استماع اين مناجات و ذكر حال خضوع و خشوع و گريه بر من مستولى شد . مدّت زيادى به اينحال بودند ، سر از سجده برداشت و رفت و من حسّ و قدرت برآنكه برخيزم و با ايشان صحبتى نمايم ؛ نداشتم و بعد از رفتن ، رفتم ديدم در محلّ سجده روى سنگ ؛ مانند باران ، اشك چشم ايشان ريخته ، دستمال داشتم ، درآوردم ، تمام اشكها را به آن برداشتم ، در خانه ، طفل مريضى داشتم و حال او بسيار سخت بود . به خانه آمده ، دستمال را به او ماليدم ؛ شفا يافت . سپس استخاره كردم حرم بروم ، خوب آمد ، ساعت نزديك چهار شب بود . به حرم رفتم و زيارت نمودم .
[ آقا سيد مرتضى نجفى ] 33 ياقوتة
در اين باب است كه سيّد سند ، آقا سيّد مرتضى نجفى آن حضرت را در غيبت كبرا مىبيند ولى حين تشرّف آن بزرگوار را نمىشناسد .
نيز علّامه سابق الذكر در كتاب مذكور فرموده : صالح ثقهء عدل مرضىّ سيّد مرتضى نجفى رحمه اللّه كه از صلحاى مجاورين بود و شيخ الفقها شيخ جعفر نجفى را درك كرده بود و نزد علما به صلاح و سداد معروف بود ، گفت : با جماعتى در مسجد كوفه بوديم كه يكى از علماى مبرّزين و مشايخ از معروفين در ميان ايشان بود ، مكرّر از اسم او سؤال كردم ولى نگفت ، چون محلّ كشف سريره بود كه مناسب او نبود ، گفت چون وقت مغرب شد ، براى اداى نماز ، با او و با جماعت و سايرين در فكر تهيّهء نماز بوديم ، ميان موضع تنور در وسط مسجد كوفه ، اندك آبى از مجراى قناتى مخروبه بود و راه تنگى داشت كه بيش از يك نفر گنجايش نداشت .
به آنجا رفتم كه وضو بگيرم . چون خواستم پايين روم ، ديدم شخص جليلى بر هيأت اعراب بر لب آب نشسته و در نهايت طمأنينه و وقار وضو مىسازد و من به جهت رسيدن به نماز جماعت تعجيل داشتم . پس اندكى توقّف كردم ، ديدم او به همان