تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 421

مساهمون:

ص٤٢١
هالو بود ، وقتى آن شخص حاضر شد ، خوب نگاه كردم ، ديدم همان هالوى در اصفهان است . سپس به او فرمودند : اسباب دزد برده‌اش را به او برسان ، او را مكّه ببر و برگردان و خود ناپديد شدند . آن شخص به من گفت : در ساعت معيّنى از شب و جاى معيّنى بيا تا اسباب‌هايت را به تو برسانم . چون آن‌جا حاضر شديم ، او هم حاضر شد و آن ظرفى كه پول و اسباب من در آن بود ، به دست من داد و فرمود : قفل آن‌را بگشا و درست ببين تمام است ، ديدم هيچ چيز از آن‌ها ناقص نيست ، آن‌گاه فرمود : برو اسباب خود را به كسى بسپار و فلان وقت و فلان‌جا حاضر باش تا تو را به مكّه برسانم . من همان موقع حاضر شدم ، او هم حاضر شد . فرمود : عقب من روانه شو ! همراه او روانه شدم . قدر كمى كه رفتيم ، ديدم در مكّه‌ام . سپس فرمود : بعد از اعمال حجّ فلان مقام حاضر شو تا تو را برگردانم و به رفقاى خود بگو با شخصى از راه نزديك‌تر آمدم كه ملتفت نشوند ، آن شخص در رفتن و برگشتن به بعضى صحبت‌ها به طور ملايمت با من حرف مىزد ، لكن هروقت مىخواستم بپرسم ، شما هالوى در اصفهان ما نيستيد : هيبت او مانع از اين سؤال مىشد . بعد از فراغ از اعمال در آن مقام معيّن حاضر شديم و مرا به همان نحو اوّل به كربلا برگرداند ، در آن موقع فرمود : از من حقّ محبّت بر تو ثابت شد ؟ گفتم : بلى . فرمود : مطلبى دارم ، موقعى كه خواستم در عوض انجام بده و رفت ، تا آن‌كه به اصفهان آمدم و براى رفت‌وآمد مردم نشستم . همان روز اوّل ديدم هالو وارد شد ، خواستم براى او برخيزم و برحسب آن مقام كه از او ديدم ، احترام و تجليل كنم ، به اظهار نكردن مطلب اشاره فرمود ، در قهوه‌خانه پيش خادم‌ها رفت و مانند همان متوسّطين و كشيكچىها ، آن‌جا قليان كشيد ، چايى خورد و بعد چون خواست برود ، نزد من آمد و آهسته فرمود : آن مطلب كه گفتم اين است كه در فلان روز دو ساعت مانده به ظهر از دنيا مىروم ، هشت تومان پول با كفنم