اسباب من هم در آن قافله بود ، از نجف بيرون رفته بود .
وقتى عقب آن قافله رفتم ، دروازهء نجف را بسته بودند ، من هرچه اصرار و الحاح و التماس كردم كه مستحفظ ، در را باز كند ، قبول نكرد . ناچار عقب دروازه ماندم تا صبح شد و در را باز كردند ، من بيرون رفتم ، تا وقت ظهر راه رفتم و هيچ اثرى از قافله نيافتم و ترسيدم كه اگر تنها بروم هلاك شوم ، لذا دو مرتبه روبه نجف برگشتم تا شايد با قافلهء ديگر حركت كنم . چون به دروازهء نجف رسيدم ، شب شد ، باز در بسته شده بود ، ناچار عقب دروازه ماندم تا نزديك فجر شد .
سپس شخصى به هيأت و لباس كشيكچىهاى اصفهان با لباس نمدى پيدا شد كه مرسوم لباس آنهاست ، با تندى به من گفت : چرا شما عجمها نماز شب نمىخوانيد ؟ از ديشب تا حال اينجا بودى مىخواستى نماز شب را بخوانى و الحال برخيز بيا ! عقبش روانه شدم تا مرا در مقامى خدمت آقاى بزرگوارى برد .
چون رسيدم ، به آن شخص فرمودند : او را به مكّه برسان و ديگر ناپديد شدند . آن شخص ساعت معيّنى را در مكانى معيّن با من وعده كرد كه آنجا حاضر شوم . در آن وقت حاضر شدم ، فرمود : در راه رفتن پاى خود را در جاى پاى من بگذار !
من به همان نحو عمل كردم ، طولى نكشيد تقريبا ده قدم يا قدرى بيشتر كه حركت كرديم ؛ خود را در مكّه ديديم و آثار مكّه را مشاهده كردم . وقتى آن شخص خواست از من مفارقت فرمايد ، عرض كردم : استدعا مىكنم مرحمت را به اتمام رسانيد به آنكه در مراجعت از مكّه هم در مصاحبت شما باشم .
فرمود : قبول مىكنم به شرط آنكه مقصد من را انجام دهى . قبول كردم . سپس مقامى را وعده فرمود كه بعد از فراغ اعمال حجّ آنجا باشم .
پس از فراغ ، آنجا حاضر شدم و به همان نحو مرا به نجف مراجعت دادند . در موقع مفارقت پرسيدم : آن مقصد چيست ؟
فرمود : در اصفهان مىگويم . بعد از آمدن به اصفهان پيش من آمدند ، ديدم از همان كشيكچىهاى اصفهانى مىباشند . فرمود : مقصد آن است كه من در فلان روز و فلان
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 418
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤١٨