تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 420

مساهمون:

ص٤٢٠
موهونيّت او را مىبرند و اگر با او بستگى ندارد ؛ چرا اين‌طور برايش جزع و گريه مىكند ، تا آن‌كه نزديك من رسيد ، پيش آمد و گفت : آقا به تشييع جنازهء اولياى حق نمىآييد . من از شنيدن اين كلام از رفتن به مسجد و جماعت منصرف شدم و همراه آن جنازه تا سرچشمه يا قلعه در اصفهان رفتم كه سابقا غسّال‌خانه مهمّ اين بلد بود . چون آن‌جا رسيدم ، از دورى راه و پياده بودن ، زياد خسته شده بودم ، در آن حالت در نفس خود ملالت زيادى پيدا كردم كه چه جهت داشت ، نماز اوّل وقت و جماعت را ترك كردم و محض اين كلمه حرف حاجى ، تحمّل اين خستگى را به خود وارد آوردم ، به حال افسردگى در اين فكر نشسته بودم كه حاجى پيشم آمد و گفت : شما از من نپرسيديد اين جنازه از كيست ؟ گفتم : بگو ! گفت : مىدانيد كه امسال من به حجّ مشرّف شدم . در مسافرتم چون نزديك كربلا رسيديم ، ظرفى كه تمامى پول و مخارج سفر من با باقى اسباب سفر و حوايج من در آن بود ، دزد برد و در كربلا هم هيچ آشنايى نداشتم كه از او پول قرض كنم . پس در تصوّر آن كه با دارايى من ، رسيدنم تا اين‌جا و به كلّى از حجّ ممنوع شده باشم ، بىاندازه متألّم و غمناك و افسرده‌حال بودم و در غصّه و فكر بودم كه چه كنم ، تا آن‌كه شب به مسجد كوفه روانه شدم . بين راه تنها و از غم و غصّه سربه‌زير بودم كه ديدم سوارى با كمال هيبت و به اوصافى كه در وجود مبارك حضرت صاحب الامر - صلوات الله عليه - توصيف شده ، در برابرم پيدا شدند . سپس ايستادند و فرمودند : چرا اين‌طور افسرده‌حالى ؟ عرض كردم : مسافرم ، خستگى سفر دارم . فرمودند : اگر سببى غير از اين دارد بگو ، از اصرار ايشان شرح‌حالم را عرض كردم . در اين حال صدا زدند : هالو ! ناگهان ديدم شخصى به لباس كشيكچىها با لباس نمدى پيدا شد و ما هم در اصفهان در بازار نزديك حجره ، كشيكچى داشتيم كه اسمش