نمىدانست . خلاصه چاقو را گرفته ، در را گشودم ، درب مدرسه روشن بود ؛ اگرچه اوّل شب ، چراغ برق جلوى مدرسه روشن بود ، ولى آنوقت خاموش بود ، لكن حقير متذكّر نبودم .
غرض ، شخصى را در زىّ شوفرها ديدم كلاه تيماجى گوشهدار بر سر و عينك مانندى ، جلوى چشم داشت ، شال پشمى بر گردن و سينه بسته و جليقه ترياكى رنگى كه داخل آن پشمى بود ، پوشيده ، دستكش چرمى در دست داشت و پاها را با مچپيچ ، محكم بسته بود ، سلام كردم و ايشان به احسن ردّ سلام فرمودند ، ولى بنده در آن دقت داشتم كه از صوت و صدا ، او را بشناسم كه كداميك از آشنايان ماست كه از تمام خصوصيّات حال ما و مدرسه بااطّلاع مىباشند ، آنگاه دستشان را پيش آورده ، ديدم از بند انگشت تا آخر دست ، پولهاى رواج تازه سكّه ، همه دو قرانى چيده ، بر دست بنده گذاردند ، چاقويشان را گرفتند و فرمودند : فردا صبح براى شما خاكه مىآورند ، اعتقادتان بايد بيش از اينها باشد و به پدرتان بگوييد اينقدر قرقر مكن ، ما بىصاحب نيستيم . بنده اينجا مسرور شده ، تعارف را گرم گرفتم كه بفرماييد ، ابويام تقصير ندارند ، چون وسايل همه مختل بود ، حتّى نفت چراغ .
فرمودند : آن شمع گچى كه در رفهء صندوقخانه است ، روشن كنيد .
دو مرتبه عرض كردم : آقا اين چه پولى است .
فرمودند : مال شماست ، خرج كنيد ، در رفتن تعجيل داشتند و تا بنده با ايشان حرف مىزدم ، الم سرما را درك نمىكردم .
خواستم در را ببندم ، متذكّر امرى شدم ، در را گشودم كه از نام شريفش بپرسم ، ديدم آن روشنايى جزئى هم كه ديده مىشد ، به تاريكى مبدّل شده ، متنبّه شدم . از آثار قدمهاى شريفش تفحّص كردم كه اگر يك نفر اينهمه وقت پشت در ، روى اين برفها ايستاده باشد ، بايد آثار قدمش در برف ظاهر باشد ، كانّه برفها مهر و آثار قدم و آمد و شدى نبود . چون رفتنم طول كشيد ، ابوى متوحّش از در حجره مرا صدا مىزدند : بيا هر كه مىخواهد باشد . خلاصه بنده از ديدنش مأيوس شدم ، بار ديگر در را بسته ، به
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 415
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤١٥