حجره آمدم . ديدم تشدّد ابوى از پيش بيشتر شد كه در اين هواى سرد كه زبان با لب و دهان يخ مىكند ، با كى حرف مىزدى ؟
اتّفاقا همينطور هم بود ، در رفهاى كه فرمودند ، دست بردم شمع گچى ديدم كه دو سال قبل آنجا نهاده بودم و به كلّى از نظرم رفته بود ، آوردم ، روشن كردم ، پولها را روى كرسى ريختم و قصّه را به ابوى گفتم . آنوقت حالى به من دست داد كه شرحش گفتنى نيست و گمان مىكردى از آنحال و حرارت شمع ، برودت هوا را حس نمىكرديم ، به همينحال بوديم كه صبح شد . ابوى جهت تحقيق پشت در مدرسه رفتند ، جاى پاى من بود ولى اثرى از جاى پاى آن حضرت نبود .
هنوز مشغول تعقيب نماز صبح بوديم كه يكى از دوستان مقدارى زغال و خاكه جهت طلّاب مدرسه فرستاد كه تا پايان آن سردى و زمستان كافى بود ، انتهى .
[ تاجر اصفهانى ] 30 ياقوتة
در اين باب است كه يكى از تجّار اصفهانى آن بزرگوار را در غيبت كبرا مىبيند ولى آن سرور را در حين تشرّف نمىشناسد .
به خطّ عالم جليل معاصر ثقة الاسلام آقاى آقا ميرزا باقر اصفهانى صهر مرحوم حجّة الاسلام آقاى حاج آقا منير الدين اصفهانى ديدم كه نقل فرمود : در سنهء هزار و سىصد و پنجاه و نه هجرى ، سيّد جليل ثقهء معتمد ، عالم كامل امجد ، سيّد العلماء الاعلام فخر الفقهاء العظام ، البدر البهىّ و قرّة كلّ عين آقاى حاجى ميرزا محمد حسين امام جماعت و رياست در مسجد سيّد در محلّهء بيدآباد اصفهان - ادام اللّه افاضاته العاليه في طول الأزمان - از سلسلهء جليلهء علّيهء عاليه ، فردوس مقام ، حجّة الاسلام على الأطلاق فى كلّ الأفاق البحر الزاخر ، الحاج سيّد محمد باقر - طاب ثراه - فرمودند : ثقهء صالح و شيخ جليل عالم افاضل حاج ملّا حسين از احباب موثّقين من ، برايم نقل كرد كه اگر جز ايشان چنين واقعهاى را برايم نقل مىكرد موجب اعتماد من نمىشد .