تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 414

مساهمون:

ص٤١٤
اتّفاقا برودت و بارش بيشتر و مانع از رفتن شد و خاكه و ذغال هم جهت اشخاص بىتهيّه ، طاقت‌فرسا ، بلكه غيرمقدور بود . از قضا نيمه شبى نفت چراغ تمام و كرسى هم سرد شد و مدرسه از طلّاب خالى بود ، حتّى خادم هم اوّل شب درب مدرسه را بسته ، به خانه‌اش رفته بود ؛ فقط در سمت ديگر مدرسه يك طلبه در حجره‌اش خوابيده بود . آن موقع پدر بنده بناى تغيّر و تشدّد گذاشت كه تا چه اندازه ما و خود را به زحمت و مشقّت انداخته‌اى ، فعلا كه اساس درس و مباحثه غيرمرتّب است ، چرا در مدرسه ماندى و به منزل نيامدى تا ما و خود را به اين سختى دچار نكنى . بنده غير از سكوت و در دل با خدا گفتن هيچ چاره‌اى نداشتم ، ولى از شدّت سرما خواب از چشم ما رفته و تقريبا شب از نيمه گذشته بود ، ناگاه صداى درب مدرسه بلند شد ، كسى محكم در را مىكوبيد ، اعتنايى نكرديم . باز به شدّت در زد ، ما از جواب خوددارى نموديم به خيال اين‌كه اگر از زير لحاف و پوستين بيرون بياييم ، ديگر گرم نمىشويم ، مرتبهء ديگر چنان در را كوبيدند كه تمام مدرسه به جنبش آمد . اين‌بار خود را مجبور در اجابت ديده ، بنده برخاستم ، وقتى در حجره را باز كردم ، ديدم به قدرى برف آمده كه از لب ازارهء ايوان قريب يك وجب بالاتر است . پا را كه در برف مىگذاشتيم تا زانو يا بالاتر فرومىرفت ، به هر زحمتى بود خود را به دهليز مدرسه رسانده ، گفتم : اين وقت شب كيستى ؟ كسى در مدرسه نيست . به اسم و هويّت ، بنده را صدا زدند و فرمودند : شما را مىخواهم . بدنم به لرزه درآمد ، پيش خود گفتم ؛ اين وقت شب ، مهمان آشنا و شناختن مرا از پشت در كاملا اسباب خجلت فراهم شد ، در فكر بودم عذرى بتراشم ، شايد رفع مزاحمت و خجالت بشود ، گفتم : خادم در را بسته ، به خانه رفته و من نمىتوانم بگشايم . گفتند : بيا از سوراخ بالاى در اين چاقو را بگير و از فلان محل باز كن ! فوق‌العاده تعجّب كردم ، چون غير دو سه نفر از اهل مدرسه كسى اين رمز را