بعد از مدّتى صاحب كشتى و كاپيتانها نزد ما آمدند ، عذرخواهى كردند و خواستند از ما ضيافت كنند ، مخصوصا يكى از صاحبان كشتى كه مردى مسلمان بود گفته كه حضرت بقيّة اللّه - عجّل اللّه تعالى فرجه - در اين كشتى سهمى دارد و اين حكايت مقرون به صدق مىباشد ، ولى شاهزادهء مصاحب مانع شد و گفت كه هادى نجات دهنده قبلا دستور ضيافت را به من فرموده ، انصافا شرط پذيرايى را كما هو حقّه به جاى آورد و هيچجا كوتاهى نكرد تا برگشتيم ، در شيراز نيز محبّت را از حدّ گذرانيد ، خدايش جزاى خير دهاد ! انتهى .
شرححال حاجى مرقوم ، قصّهء در آتش رفتن و نسوختن او و بعضى كرامات ديگر كه در اثر رياضات شرعى و تقوا از ايشان ديده شده ؛ چنانچه بندگان عالى بخواهند مستحضر يا از پيرمردهاى زوّار سدهى مستفسر شوند ، ممكن است وقت ديگر خود بنده به عرض برسانم .
[ حيدر على مدرّس اصفهانى ] 29 ياقوتة
در اين باب است كه جناب مستطاب زبدة الاطياب آقاى آقا شيخ حيدر على مدرّس اصفهانى آن حضرت را در غيبت كبرا مىبيند ولى حين تشرّف نمىشناسد .
ايضا مدرّس مزبور مرقوم داشته : يكى از مواقعى كه خود اين حقير در حضور باهر النورش مشرّف شدم و آن مولا را نشناختم ، در سنهاى است كه اصفهان بسيار سرد شد و قريب پنجاه روز آفتاب ديده نشد ، على الدوام برف مىآمد و برودت هوا چنان مؤثّر بود كه نهرهاى جارى يخ بسته بود ، آن روز بنده در مدرسهء باقريّه - درب كوشك - حجره داشتم ، حجرهء حقير روى نهر واقع بود و مقابل حجره ، مثل كوه ، برف و يخ جمع و از كثرت برف و شدّت برودت ، راه تردّد از دهات به شهر قطع شده بود و طلّاب دهاتى ، فوقالعاده در مضيقه و سختى بودند . روزى پدر بنده با كمال عسرت به شهر آمدند كه بنده را نزد خودشان در سده ببرند تا وسايل آسايش بهتر فراهم باشد .