افكندم و ديگر نفهميدم چه مقدار آب از سرم گذشت ، از خود بىخود شدم ؛ يكوقت به هوش آمدم ، ديدم لباسهايم تر است و بر روى شنهاى آبناكى افتادهام ، سيّد جوانى در زىّ اعراب فصيح ، مليح ، معطّر و خوشبو با كمال ملاطفت بازوهايم را مالش مىداد ، شرح ماوقع و افتادن در آب را پرسيد ، همه را كمّا و كيفا به عرض رساندم .
فرمود : مأيوس مباش ! ما تو را به كشتى مىنشانيم و به مقصود مىرسانيم و مهمان پذير برايت معيّن مىكنيم ؛ چون ما در اين كشتى سهمى داريم ، برخيز ، اين طناب را بگير و بالا رو ! ديدم پهلوى ديوار كشتى است و طنابى آويزان است ، دست بر طناب زدم ، آن سيّد زير بازويم را گرفت ، چون بالا رفتم ، ديدم هنوز كسى از مسافرين در كشتى جاگير نشده ، گردش كردم عرشه را پسنديدم . نشستم و خوابم برد .
بيدار كه شدم ، ديدم به قدرى جمعيّت در كشتى نشسته كه مجال حركت نيست .
شاهزادهاى از مردم شيراز پهلويم نشسته بود ، پرسيد : از كجا به كشتى آمدى ؟ شما همانكس نيستيد كه در آب افتاديد و هرچه ملّاحان گشتند ، شما را نيافتند .
گفتم : آرى و قصّهء نجات خود را گفتم .
بسيار گريست و بر حالم غبطه خورد و گفت : تا همراهيم ، شما مهمان من هستيد ، در اينحال پاسبان جهت بازرسى جوازها آمد و يكيك چتّيها را معاينه كرد ، او به عبد اللّه كافر معروف بود .
شاهزاده گفت : برخيزيد و اين صندوق من كه خالى است مخفى شويد تا بگذرد .
گفتم : البتّه جواز من از شما قوىتر است ، هرگز مخفى نمىشوم ، در اينحال رسيدند و چتّي مطالبه كردند . دست تهى گشودم كه صاحب كشتى به من چيزى نداد . خواستند به عنف مرا از عرشه جدا كنند . پرخاشگر شدم كه شما مرا از راه منع كرديد ، شريك كشتى مرا از بىراه به اينجا رساند . هاىوهو بسيار شد ، مردم از اطراف به صدا آمدند كه اين همان شوريدهاى است كه او را از نردبان افكنديد ، خود را در آب افكند و ملّاحان او را نيافتند .
وقتى عبد اللّه از قضيّه آگاه شد و قسمتى از قضيّه هم مشاهد خودش بود از ما گذشت .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 412
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤١٢