عصر فردا قافلهء حجّاج به اين منزل رسيد ، جامهام را كه كندم ، خون بسيارى داشت .
لكن زخمى باقى نمانده بود ، فقط جاى جراحتها ؛ مثل زخم خوب شده ، پوست سفيدى داشت ، چون حاجيان و رفقا رسيدند ، از حيات من بسيار تعجّب كردند و گفتند : ما يقين كرديم در اين بيابانها ماندى و به دست عربهاى حربى كشته شدى .
چون از قهوهچى قصّهء رسيدن ما در روز گذشته را شنيدند ؛ توجّهشان به حضرت بقيّة اللّه - روحى له الفداء - بسيار شد ، انتهى .
[ ملا هاشم صلواتى ] 28 ياقوتة
ايضا در اين باب است كه حاج ملّا هاشم صلواتى مزبور در قصّهء سابق دفعهء ديگر آن بزرگوار را در غيبت كبرا مىبيند ولى حين تشرّف آن حضرت را نمىشناسد .
مدرّس مزبور مرقوم داشته حاجى جدّ رحمه اللّه فرمودند : سفر ديگرى كه به حجّ مشرّف مىشدم ، در بوشهر براى اخذ چتّي « 1 » به دفتر صاحب كشتى رفتم . چون وقت ، ضيق شده و مسافر بسيار بود ، در آن موقع همين يك كشتى حاضر براى حمل حجّاج بود ، عدّهء مسافرين تكميل ، بلكه اضافه از ظرفيّت كشتى بود . وقت مراجعهء ما چتّىها تمام شده ، به ما نفروختند و اصرارمان اثرى نبخشيد . با حالت يأس ما ، رفقا در بلمها نشسته ، جانب كشتى حركت كرديم ، نردبانها نصب شد و حاجىها به نوبهء خود به كشتى بالا رفتند .
من هم بالا رفتم كه در كشتى بنشينم . چون چتّى نداشتم ، نگهبان و بازرس از سر نردبان مرا به زجر و منع فرود آورد ، با دل شكسته و حال پريشان گفتم : اگر نگذاريد به كشتى بروم ، خود را در آب مىافكنم . بازرسها اعتنايى نكردند ؛ عدّهاى از همراهانى كه در راه با هم رفيق بوديم و سابقهء حالم را مىدانستند ، ناظر آن امور بودند ولى دستشان از چاره كوتاه بود ، من ديوانهوار گفتم : خدايا به اميد تو مىآيم ، خود را در آب
هامش
( 1 ) . برگه عبور .