مىفرمايند : هاشم برخيز !
چون سر بلند مىكنند ، سلام مىكنند ، جواب مىشنوند .
مىفرمايند : چرا خوابيدهاى و چه ذكرى مىگفتى ؟
ايشان ماوقع را كاملا شرح مىدهد .
آن سوار مىفرمايند : حال برخيز تا برويم .
مىگويند : مولانا ! من ماندهام و پاهايم به قدرى از خارها جراحت يافته كه قدرت بر حركت ندارم .
مىفرمايند : باكى نيست و زخمهايت هم خوب شده .
سپس حركت عنيفى مىكند و يكى دو قدم پاى برهنه برمىدارد .
مىفرمايند : بيا رديف من سوار شو ! چون اسب بلند و زمين هم هموار بود ، اظهار عجز مىكند ، مىفرمايد : پا بر روى ركاب و پاى من بگذار و سوار شو ! پا بر ركاب مىگذارد و دستش را مىگيرند . گفتند : از لمس دستشان لذّتى حاصل شد كه آلام گذشته را فراموش كردم و از عبايشان رايحهء عطرى استشمام نمودم كه دلم زنده شد ، چون بيشتر صحبتشان از خصوصيّات راه و حالات بعضى مسافرين بود ، گمان كردم از حاجيان ايرانى است كه با من رفيق سفر بوده ، در اينحال آثار طلوع فجر ظاهر شد ، فرمودند : اين چراغ را مقابلت مشاهده كن ! اينجا منزل حاجيان و رفقاى شماست .
اسم صاحب قهوهخانه را هم گفتند و فرمودند نزديك قهوهخانه آبى هست ، دست و پايت را بشوى ، جامهات را بكن ، نمازت را بخوان و همينجا باش تا همراهانت را ببينى .
گفتند : چون پياده شدم ، دست بر زانوهايم گرفتم ببينم آثار خستگى و جراحت باقى است يا حالم بهتر شده ؛ از سوار غافل شدم ، چون متذكّر شدم ، اثرى از آثار سوار نديدم . به قهوهخانه آمدم و صاحب او را به اسم خواندم .
آن مرد متعجّب شد . شرح ماوقع را گفتم ، متأثّر شده ، بسيار گريست و خدمتها كرد .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 410
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤١٠