اصرار كرد ، تا آنكه مرا روانه نموده ، رفتيم و به وادى السلام رسيديم . ناگاه مقابل خود ، مردى را با لباس عرب و با مهابت و جلالت مشاهده كردم كه ظاهر شد و به من رو آورد ، چون به من رسيد ، دستهاى خود را دراز نموده ، فرمود : بگير !
من باادب تمام دست برآورده ، گرفتم . ديدم به قدر پشت ناخن ، قدرى از نان كه به خاطر حرارت زياد مانند ورق از آن جدا شده بود را به من داد و از نظرم رفت . من قدرى راه رفته ، آنرا بوسيده ، بر دهان خود گذاشته ، خوردم . چون آن نان به درون من رسيد ، دل مردهء من زنده و خفگى و دلتنگى و شكستگى از من زايل شد ، زندگى تازهاى به من بخشيد ، حزن و اندوه از من زايل و فرج بىاندازه بر من عارض گرديد و هيچ شك نكردم در اينكه آن شخص ، قبلهء مقصود و ولى معبود بود .
مسرور و شادمان به منزل خود برگشتم و آن روز و آن شب ، ديگر در خود اثرى از آن مرض نديدم .
چون صبح برآمد ، به عادت سابق ، نزد سيّد جليل جناب حاج سيّد على رفته ، دست خود را به او دادم ؛ چون دستم را گرفت و نبضم را ديد ، تبسّم كرد ، به رويم خنديد و فرمود : چه كار كردى ؟
عرض كردم : كارى نكردم .
فرمود : راست بگو و از من پنهان مكن ! وقتى مبالغه و اصرار فرمود ، واقعه را عرض كردم . فرمود : دانستم كه نفس عيساى آل محمد عليهم السّلام به تو رسيده ، جانم را خلاص كن برخيز ، ديگر نياز به طبابت ندارى ، زيرا مرض از تن تو رفت و سالم شدى ، الحمد للّه .
راوى گويد : ديگر شخصى كه در وادى السلام ديدم و آن نان را به من داد ، نديدم ، مگر يك روز در حرم مطهّر امير المؤمنين عليه السّلام كه چشمم به جمال نورانى او منوّر شد ، بىتابانه نزد او رفتم كه خدمت حضرتش شرفياب شوم ، از نظرم غايب شد و او را نديدم .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 365
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٣٦٥