تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 362

مساهمون:

ص٣٦٢
چون اين اراده را كردم ، قلبم به شدّتى منقبض شد كه مرا رنجاند ، گمان كردم رويم از آن درد زرد شد و درد ، در دلم بود ، تا آن‌كه در نفس خود گفتم ؛ خداوندا ! من از او سؤال نمىكنم ، دلم را به حال خود گذار و از اين درد نجاتم ده كه من از مقصدى كه داشتم ، اعراض كردم . سپس قلبم ساكن شد ، باز برگشتم و در امر او تفكّر مىكردم ، دوباره عزم كردم از او سؤال كنم و مستفسر شوم و گفتم چه ضررى دارد . چون اين قصد را كردم ، دوباره دلم به درد آمد و به همان درد بودم تا از آن عزم منصرف شدم و عهد كردم ، ديگر چيزى از او نپرسم . دلم ساكن شد و مشغول قرائت به زبان و نظر كردن در رخسار و جمال و هيأت او و تفكّر در امر او بودم ، تا آن‌كه شوق ، مرا واداشت و عزم كردم مرتبهء سوّم از حالش جويا شوم . دلم به شدّت درد آمد و مرا آزار داد ، صادقانه بر ترك سؤال عازم شدم و بدون آن كه از او بپرسم ، راهى براى شناختش معيّن نمودم و آن اين بود كه از او مفارقت نكنم و هرجا مىرود با او باشم تا اگر از متعارف مردم است منزلش معلوم شود و اگر امام عليه السّلام است ، از نظرم غايب شود ، او به همان هيأت نشستن را طول داد و ميان من و او فاصله نبود ، بلكه گويا جامهء من به جامهء او چسبيده بود ؛ خواستم وقت را بدانم به جهت ازدحام صداى ساعات حرم را نمىشنيدم . شخصى پيش‌روى من بود و ساعت داشت . پس گامى برداشتم كه از او بپرسم ، به جهت كثرت مزاحمت و كثرت خلق از من دور شد . به سرعت به جاى خود برگشتم ؛ گويا يك پا را از جاى خود برنداشته بودم كه آن شخص را نديدم و نيافتم ، از حركت خود پشيمان شدم و نفس خود را ملامت كردم . « 1 »
هامش
( 1 ) . ر . ك : بحار الانوار ، ج 53 ، ص 248 - 246 .