قبرستان تختهفولاد كه ارض متبرّكى است ، بيرون رفتم ، چون در آن ديار ، غريب بودم ، نمىدانستم جز شب جمعه كه مردم به زيارت اهل قبور آنجا مىروند ، ازدحام تمام است ، همهچيز يافت و ساير ايّام خلوت است و گاهگاه جز زارع يا مسافر ديگرى آنجا عبور نمىكند و ديگر كسى نيست و چيزى يافت نمىشود . ميان خيابان كه روان بودم . آرزوى قليان كردم . نوكرى كه همراهم بود ، گفت : اگر اين خيال داشتيد ، بايد مىگفتيد تا برداشته شود ، ساير اوقات غير از شب جمعه چون مردم آنجا نمىآيند و جمع نمىشوند ، قليانفروشها هم نمىآيند .
گفتم : براى قليان از زيارت مراقد بزرگان كه در اين قبرستاناند ، صرفنظر نخواهم كرد و به تكيهاى رفتم كه قبر مرحوم مير محمد باقر داماد - اعلى اللّه مقامه - در آنجا است . از در داخل شدم - قبر هم همانجاست - ايستادم و مشغول خواندن سورهء فاتحه شدم .
ديدم يكى در زاويهء حياط تكيه ، نشسته ؛ اگرچه تاج و بوق و پوستى نداشت ، لكن شبيه درويشها بود ، به من خطاب كرد و گفت : ملّا قاسم ! چرا وقتى وارد اينجا شدى ، به سنّت پيغمبر - ارواح العالمين له الفداء - سلام نكردى ؟
از اين حرف خجل شدم و عذر آوردم كه چون دور بودم ، خواستم نزديك شوم ، آن وقت سلام كنم .
فرمودند : نه ، شما ملّاها ادب نداريد .
هيبتى عظيم از آن شخص بر دلم نشست ، پيشرفته ، سلام كردم .
جواب داده ، پدر و مادرم را اسم بردند كه فلان و فلان بودند و فرمود : چون ولد ذكور از آنها نمىماند ، پدرت نذر كرده بود كه خداوند به او ولد ذكورى عنايت فرمايد كه اهل حديث و خبر شود ؛ خدا تو را به او كرامت فرمود ، او هم به نذر خود وفا كرد .
عرض كردم : بلى ، اين تفصيل را شنيدم .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 367
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٣٦٧