تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨
سپس گفتند : حالا ميل به قليان دارى ؟ در اين چندتايى « 1 » من قليان است . بيرون‌آر و بساز ! من هم همراه تو مىكشم . خواستم نوكرم را بخوانم و ساختن قليان را به او رجوع دهم ، به محض خطور اين خيال فرمودند : نه ، خودت بساز ! عرض كردم : چشم . در چندتايى دست فرو بردم ، قليانى بود . آب تازه ريخته ، درآوردم و تنباكو و زغال مو و سنگ و چقماق به‌قدر همان يك‌دفعه ساختن ، ساختم . خودم كشيدم ، به ايشان هم دادم . پس از يك دور ، باز تعاطى فرمودند آتش قليان را بريز و در چندتايى بگذار ! اطاعت كردم . فرمودند : چند روز است وارد اين مكان شده‌ام ، از اهل اين شهر خوشم نمىآيد ، لذا ميل نكردم وارد شهر شوم ؛ اكنون ارادهء مازندران كرده‌ام كه به ديدن دوستى در آن‌جا بروم ، به من گفتند : در اين قبرستان چند نبى مدفون هستند كه كسى نمىداند ، بيا آن‌ها را با من زيارت كن ، برخاسته چندتايى را به‌دست گرفته ، روانه شديم . به جايى رسيديم ، فرمودند : اين‌جا قبور آن انبياست ، و زيارتى خواندند كه آن عبارات را در كتب نديده بودم ، من هم همراهى كردم . از آن قبور دور شدند و فرمودند : عازم مازندران شده‌ام ، از من چيزى به يادگار بخواه ! زاد المسافرين خواستم . فرمودند : نمىآموزم . اصرار كردم . گفتند : تا هستى ، روزى مقدّر است ، روزىات مىرسد . گفتم : چه مىشود كه از دربدرى روزى ما نرسد ؟ فرمودند : دنيا اين‌قدر قابل نيست . عرض كردم : اين استدعا ، براى دنيا دوستى نيست .
هامش
( 1 ) . چيزى شبيه كوله‌پشتى كه چند لايه دارد .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 368 | صادق برزگر بفرويى / حسين احمدى قمى / الشيخ علي اكبر النهاوندي