سپس گفتند : حالا ميل به قليان دارى ؟ در اين چندتايى « 1 » من قليان است . بيرونآر و بساز ! من هم همراه تو مىكشم .
خواستم نوكرم را بخوانم و ساختن قليان را به او رجوع دهم ، به محض خطور اين خيال فرمودند : نه ، خودت بساز ! عرض كردم : چشم . در چندتايى دست فرو بردم ، قليانى بود . آب تازه ريخته ، درآوردم و تنباكو و زغال مو و سنگ و چقماق بهقدر همان يكدفعه ساختن ، ساختم . خودم كشيدم ، به ايشان هم دادم .
پس از يك دور ، باز تعاطى فرمودند آتش قليان را بريز و در چندتايى بگذار ! اطاعت كردم .
فرمودند : چند روز است وارد اين مكان شدهام ، از اهل اين شهر خوشم نمىآيد ، لذا ميل نكردم وارد شهر شوم ؛ اكنون ارادهء مازندران كردهام كه به ديدن دوستى در آنجا بروم ، به من گفتند : در اين قبرستان چند نبى مدفون هستند كه كسى نمىداند ، بيا آنها را با من زيارت كن ، برخاسته چندتايى را بهدست گرفته ، روانه شديم .
به جايى رسيديم ، فرمودند : اينجا قبور آن انبياست ، و زيارتى خواندند كه آن عبارات را در كتب نديده بودم ، من هم همراهى كردم .
از آن قبور دور شدند و فرمودند : عازم مازندران شدهام ، از من چيزى به يادگار بخواه !
زاد المسافرين خواستم .
فرمودند : نمىآموزم .
اصرار كردم .
گفتند : تا هستى ، روزى مقدّر است ، روزىات مىرسد .
گفتم : چه مىشود كه از دربدرى روزى ما نرسد ؟
فرمودند : دنيا اينقدر قابل نيست .
عرض كردم : اين استدعا ، براى دنيا دوستى نيست .
هامش
( 1 ) . چيزى شبيه كولهپشتى كه چند لايه دارد .