تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
ديدى چه شد ؟ حضرت قائم آل محمد صلّى اللّه عليه و إله تشريف آوردند و چنان تصرّفى به اهل مجلس نمودند كه نتوانستند ببينند و سخن بگويند ، عرق ريختند ، بىتحيّت سلام عليك ، در هم پريشان شدند . بنده به دو جهت اين واقعه را انكار كردم ؛ يكى از ترس ، تقيّه كردم ، ديگر آن‌كه يقين كنم آن‌چه ديدم ، محض خيال نبود . گفتم : من كسى را نديدم و از اهل مجلس هم ، چنين حالتى كه گفتى ندانستم و نفهميدم . گفت : امر روشن‌تر از آن است كه تو انكار كنى . بسيارى از مردم ديشب و امروز به من نوشتند و برخى آمدند مشافهتا گفتند . بارى روز ديگر عطّارباشى را ديدم ، گفت : چشم ما از اين كرامت روشن باد ! سردار محمد علم خان هم از دين خود سست شده ، نزديك است كه او را شيعه كنم . بعد از چند روز در راهى به پسر قاضى القضاة برخوردم ، گفت : پدرم تو را مىخواهد . هرقدر عذر آوردم كه نروم ، نپذيرفت . ناچار با او خدمت قاضى القضاة رسيدم ؛ جمعى از مفتىها ، عالم مصرى و غيره هم در محضر او حاضر بودند ، بعد از تحيّت و درود ، قاضى القضاة چگونگى آن مجلس را از من پرسيد . گفتم : من جز خموشى اهل مجلس و بدون خداحافظى متفرّق شدن آن‌ها از يكديگر ، چيزى نديدم و ندانستم . اهل مجلس به قاضى القضاة عرض كردند : اين مرد دروغ مىگويد ، چگونه مىشود در يك مجلس و در روز روشن همهء حاضرين ببينند و او نبيند . قاضى القضاة گفت : چون طالب علم است دروغ نمىگويد ، شايد آن حضرت خود را به نظر منكرين جلوه‌گر ساخته باشد تا سبب رفع انكار شود و چون مردم فارسى زبان اين بلد ، پدرانشان شيعه بوده و از عقايد شيعه ، همين اعتقاد به وجود امام عصر - عجّل اللّه فرجه - براى آن‌ها باقى مانده ، لهذا نديده ؛ اهل مجلس طوعا يا كرها سخن