شيخ مزبور طبق دستور آن سرور ، از قبل دو بزغاله بالاى پشتبام برده بود ، چون برههاى از شب گذشت ، ديدند نور عظيم درخشانى در جوّ هوا ظاهر شد كه تمام آفاق را پر كرده و بسيار از آفتاب و ماه درخشندهتر است . آن نور به سمت خانهء شيخ متوجّه گرديده ، آمد تا بر بالاى پشتبام خانهء شيخ قرار گرفت . قدرى نگذشت كه صدايى از پشتبام بلند شد و آن مرد قصّاب را براى رفتن به پشتبام خواند ، قصّاب حسب الامر به پشتبام رفت ، بعد از لمحهاى آن سرور به او امر فرمود : يكى از دو بزغاله را نزديك ناودان بام برده ، سر ببرد ، طورىكه خون آن تماما از ناودان ، ميان صحن خانه ريخته شود .
قصّاب به فرمودهء آن بزرگوار عمل نمود . چون آن چهل نفر خونها را ديدند ظنّ قوى پيدا كردند كه آن بزرگوار سر قصّاب را از بدن جدا نموده و اين خون او است كه از ناودان جارى شده ، سپس صدايى از پشتبام بلند شده ، شيخ على صاحبخانه را امر فرمود به سطح بام بالا رود .
شيخ على بالاى پشتبام رفت ؛ ديد مرد قصّاب صحيح و سالم بالاى پشتبام است ، يكى از دو بزغاله را سر بريده و خونى كه از ناودان به صحن خانه ريخته ، خون بزغاله است . آن بزرگوار به مرد قصّاب امر فرمود بزغالهء ديگر را به همان كيفيّت ذبح كند .
قصّاب هم حسب الامر بزغالهء ديگر را نزديك ناودان برده ، ذبح كرد .
چون خون آن ميان صحن خانه ريخت ، چهل نفرى كه در صحن خانه بودند ، قاطع شدند كه آن سرور شيخ على مزبور را نيز به قتل رسانده و عنقريب نوبت به هريك از آنها خواهد رسيد ، لذا همه از صحن خانهء شيخ مزبور بيرون آمده ، رو به فرار نهادند ، سپس آن بزرگوار به شيخ على فرمود : الحال به صحن خانه برو و به اين جماعت بگو به بام آمده ، مرا ديدار نمايند .
وقتى شيخ به صحن خانه آمد ، احدى از آن چهل نفر را نديد ، به بام مراجعت كرده ، فرار آن جماعت را به عرض آن سرور رساند .
آن بزرگوار فرمود : يا شيخ ! ديگر اينقدر با من عتاب و خطاب مكن ، اين بلد حلّه
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 319
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٣١٩