فى الحال دست مبارك را كنار برده ، تبسّم فرمودند . هردو علامت را مشاهده كردم ، خال و دندان را چنان ديدم كه شنيده بودم . يقينم حاصل شد كه همان بزرگوار است .
مضطرب شدم و گمان كردم آن حضرت ظهور فرموده ، عرض كردم : قربانت گردم ، كسى از ظهور شما مطّلع شد ؟
فرمود : هنوز وقت آن نرسيده ، روانه گرديد . از غايت دهشت و اضطراب گويا دست و پا و ساير اعضايم از كار بازماندند ، ندانستم چه بگويم و چه حاجتى بخواهم ، اينقدر شد كه عرض كردم : فدايت شوم ! اذن دهيد پاى مباركتان را ببوسم . پس پاى مباركش را از كفش بيرون آورده ، بوسيدم ؛ گويا كف پاى مباركش هموار بود و مانند پاهاى متعارف پست و بلند نبود . به راه افتادند ، هرقدر تأمّل كردم ، به خاطر دهشت خود و تنگى وقت ، چيزى از حوايجم به خاطرم نيامد ، جز آنكه عرض كردم : آقا ! آرزو دارم كه خدا به من پنج اولاد بدهد كه آنها را به اسامى پنجتن آلعبا نام گذارم ، بين راه دستهاى مبارك خود را به دعا بلند كرد و فرمود : ان شاء اللّه ، ديگر هرچه سخن گفتم و التماس نمودم ، اعتنايى نفرمودند ، تا آنكه داخل بقعهء مذكور شدند و مرا مهابت او و دهشت مانع شد كه داخل بقعه شوم ، گويا راه مرا بستند و خوف بر من مستولى گرديد ، بسيار مىلرزيدم و مىترسيدم . تنها بر در بقعه كه بيش از يك در نداشت ، ايستادم تا شايد بيرون آيند ، طول كشيد و بيرون نيامدند .
اتّفاقا در آن اثنا ، زنى را ديدم كه مىخواهد به آن قبرستان برود ، او را نزد خود خواندم و خواستم در دخول بقعه با من همراه شود . اجابت نموده ، داخل شديم . كسى را نديديم و از بيرون و درون هرقدر نظر كرديم ، اثرى نديديم ؛ با آنكه آن بقعه غير از بابى كه من ايستاده بودم ، مدخل و مخرجى نداشت . از مشاهده اين غرايب حالم دگرگون گرديد و نزديك بود حالت غشى عارض شود ، لذا مرا به خانه رساندند .
در همان ماه به بركت دعاى آن حضرت به محمد حامله شدم . بعد به على ، سپس به فاطمه و بعد به حسن ، پس از چندى حسن فوت شد . بسيار دلتنگ شده ، الحاح و استغاثه كردم ، تا آنكه بار ديگر حسن را به علاوهء حسين به يك حمل ، حامله شدم ،
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 313
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٣١٣