نشسته بوديم ، پسر قاضى القضاة و مفتىها برعكس اين نشسته بودند . جمعى از خوانين هم روبه قبله و پشت به مشرق كه پايين مجلس بود ، نشسته بودند . سخن در ذمّ و نكوهش مذهب شيعه تا اينجا كشيد كه قاضى القضاة گفت : يكى از خرافات شيعه آن است كه مىگويند : حضرت محمد مهدى عليه السّلام پسر حضرت عسكرى عليه السّلام در سامرّا و در تاريخ دويست و پنجاه و پنج هجرى متولّد شده و در سال دويست و شصت هجرى ، در سرداب خانهء خودش غايب شده ، تا اين هنگام زنده و نظام عالم بسته به وجود او است .
همهء اهل مجلس در سرزنش و ناسزا گفتن به عقايد شيعه ، همزبان شدند ، الّا عالم مصرى كه پيشتر و بيشتر از همهكس شيعه را نكوهش مىكرد ، در اين وقت خاموش بود ، تا آنكه سخن قاضى القضاة به پايان رسيد .
گفت : در فلان سنه در جامع طولون ، در درس حديث حاضر مىشدم ، فلان فقيه حديث مىگفت ، سخن به شمايل حضرت مهدى - عجّل اللّه فرجه - رسيد ، قيلوقال برخاست و آشوب بهپا شد . يكدفعه مردم ساكت شدند ، زيرا ديدند جوانى به همان شمايل ايستاده و كسى قدرت نگاه كردن به او را نداشت .
چون سخن عالم مصرى به اينجا رسيد ، خاموش شد . بنده ديدم اهل مجلس همه ساكت شدند ، نظرها به زمين افتاد و عرق از جبينها جارى شد . از مشاهده اين حالت حيرت كردم ، ناگاه ديدم جوانى روبه قبله ميان در مجلس نشسته ، به مجرّد ديدن ، حالم دگرگون شد . توانايى ديدن رخسار فرّخش نماند ، زبان گويا نداشتم ، بنده هم مانند آنها شدم ، حدود ربع ساعت همه به اين حالت بوديم .
آهستهآهسته به خود آمديم . هركس زودتر به هوش آمد پيشتر برخاست ، تا آنكه همه به تدريج و تفريق ، بىتحيّت و درود به لفظ « سلام عليكم » كه رسم اهل آنجاست ، رفتند ، بنده آن شب تا صبح ، جفت شادى و اندوه بودم ؛ شادى براى آنكه ديدارش نمودم و اندوه به جهت آنكه نتوانستم بار ديگر بر آن جمال مبارك نظر كنم و شمايل ميمونش را درست فراگيرم . فرداى آن روز براى درس رفتم .
جناب ملّا عبد الرحيم مرا در كتابخانه خواست ، دوبهدو نشستيم . گفت : ديروز
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 315
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٣١٥