به الوان مختلف ؛ مثل زرد و كبود و زنجارى و ساير الوان ، مشاهده كردم كه در مكانى ، مانند امواج ، صعود و نزول مىنمايد ، قدرى پيش رفتم ، ديگر آن نور را نديدم و لكن مردى را ديدم كه در آن مكان نماز مىكند و در سجده مىباشد ، با خود گفتم بايد اين مرد از بزرگان دين باشد و من حكما بايد او را بشناسم ، پيش از آنكه مفارقت كنم .
پيش رفتم و ايستادم تا از نماز فارغ شد . بر او سلام كردم
پس جواب داد .
عرض كردم : شما كيستيد ؟ متوجّه من نشد . الحاح و اصرار نمودم .
فرمود : تو را چهكار ، به تو دخلى ندارد ، من غريبم .
او را قسم دادم . بعد از آنكه قسم بسيار شد و به عترت اطهار رسيد .
فرمود : من عبد الحميدم .
عرض كردم : براى چهكارى تشريف به اينجا آوردهايد ؟
فرمود : به زيارت خضر .
عرض كردم : خضر كجا هستند ؟
فرمود : قبرش آنجاست و به سمت بقعهاى اشاره كرد كه نزديك آنجا بود و به قدمگاه خضر نبى معروف است و در شبهاى چهارشنبه ، شمع بسيار آنجا روشن مىنمايند .
عرض كردم : مىگويند خضر هنوز زنده است .
فرمود : اين خضر آن خضر نيست ، اين خضر پسر عموى ما و امامزاده است .
با خود خيال كردم اين مرد بزرگ و غريب خوبى است ، او را راضى كرده ، به خانه مىبرم تا مهمان باشد . ديدم از جاى خود برخاست كه تشريف ببرد و لبهاى او به دعايى متحرّك بود ، گويا بر من الهام شد اين حضرت حجّت - عجّل اللّه فرجه - است ، چون مىدانستم آن حضرت بر گونهء مبارك خالى دارد و دندان پيش او گشاده است ، براى امتحان و تصديق آن خطور و گمان ، به صورت انورش نظر كردم .
ديدم دست راست را حايل صورت كرده ، عرض كردم : از شما نشانهاى مىخواهم .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 312
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٣١٢