تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
به الوان مختلف ؛ مثل زرد و كبود و زنجارى و ساير الوان ، مشاهده كردم كه در مكانى ، مانند امواج ، صعود و نزول مىنمايد ، قدرى پيش رفتم ، ديگر آن نور را نديدم و لكن مردى را ديدم كه در آن مكان نماز مىكند و در سجده مىباشد ، با خود گفتم بايد اين مرد از بزرگان دين باشد و من حكما بايد او را بشناسم ، پيش از آن‌كه مفارقت كنم . پيش رفتم و ايستادم تا از نماز فارغ شد . بر او سلام كردم پس جواب داد . عرض كردم : شما كيستيد ؟ متوجّه من نشد . الحاح و اصرار نمودم . فرمود : تو را چه‌كار ، به تو دخلى ندارد ، من غريبم . او را قسم دادم . بعد از آن‌كه قسم بسيار شد و به عترت اطهار رسيد . فرمود : من عبد الحميدم . عرض كردم : براى چه‌كارى تشريف به اين‌جا آورده‌ايد ؟ فرمود : به زيارت خضر . عرض كردم : خضر كجا هستند ؟ فرمود : قبرش آن‌جاست و به سمت بقعه‌اى اشاره كرد كه نزديك آن‌جا بود و به قدمگاه خضر نبى معروف است و در شب‌هاى چهارشنبه ، شمع بسيار آن‌جا روشن مىنمايند . عرض كردم : مىگويند خضر هنوز زنده است . فرمود : اين خضر آن خضر نيست ، اين خضر پسر عموى ما و امامزاده است . با خود خيال كردم اين مرد بزرگ و غريب خوبى است ، او را راضى كرده ، به خانه مىبرم تا مهمان باشد . ديدم از جاى خود برخاست كه تشريف ببرد و لب‌هاى او به دعايى متحرّك بود ، گويا بر من الهام شد اين حضرت حجّت - عجّل اللّه فرجه - است ، چون مىدانستم آن حضرت بر گونهء مبارك خالى دارد و دندان پيش او گشاده است ، براى امتحان و تصديق آن خطور و گمان ، به صورت انورش نظر كردم . ديدم دست راست را حايل صورت كرده ، عرض كردم : از شما نشانه‌اى مىخواهم .